خاطرات تلخ اما شیرین

سلام به همه خواهرهای گلم ، امیر هستم اومدم به قول حسین دو کلمه حرف زنونه مردونه باهاتون بزنم حسین خودش دانشگاهه و اینجا نیست از کاری هم که میخوام بکنم خبر نداره و مطمئنم متوجه بشه از خجالتم بد در میاد چون خودش حاضر نیست به هیچ عنوان و تحت هیچ شرایطی اینجارو از دست بده و از شماها دور بشه همه شماها برای حسین مثل خواهر نداشته اش بودین و هستین و خواهید بود خیلی دوستتون داره و برای تک تک شماها ارزش و اهمیت خاصی قائله هرکس ازش میپرسید چند تا خواهر و برادر داری میگفت یه عالمه خواهر کسی هم متوجه نمیشد و فکر میکرد رو شیطنتشه که اینجوری حرف میزنه ولی واقعا همینطور بوده و از این به بعد هم خواهد بود ببخشید حاشیه رفتم فقط میخواستم بگم چقدر قلبا دوستتون داره که اگه غیر از این بود اینهمه سال با وجود همه سختی ها فحش ها نفرینها و تهدیدها بازم ادامه نمیداد بیشتر از 5 بار بهش گفتم تو که داری اذیت میشی وبو حذف کن بازم راضی نمیشد میگفت بقیه چه گناهی کردن اونا مثل خواهرام هستن و نسبت بهشون احساس مسئولیت میکنم کلمه داداش مقدسه نمیتونم به این راحتی بیخیال همه چیز بشم دلم نمیاد ، ولی متاسفانه خیلی ها خراب کردن امروز به خاطر این اومدم که با عرض معذرت از همه بگم دیگه اجازه نمیدم حسین بیاد و آپ کنه مزاحمتهاش به اوج خودش رسیده ولی با این وجود بازم نمیخواد دست برداره و میخواد ادامه بده نمیتونم بیشتر از این اجازه بدم با جون و اعصاب خودش بازی کنه ولی حذف نکنه میدونم مزاحمها همینو میخوان و میگید نباید توجه کنه ولی 5 یا 6 سال تحمل اذیت و مزاحمت کافی نیست ؟ گفتن نداره ولی کارای خیر و مثبت زیادی تو وب انجام داده که متاسفانه قدر هیچکدوم از اونارو ندونستن و خیلی راحت چشمشونو رو همه کارهای خوبش بستن حسین بابت کارهایی که میکنه هیچ توقعی نداره ولی انصاف نیست بعد از راه افتادن کارشون و گرفتن مشاوره که بارها و بارها خودشون گفتن ازش نتیجه گرفتن دلشو بشکنن درست نیست بابت گوش دادن به درد دلها و آروم کردنشون اگه دو تا کامنت جواب نمیده فحش بدن و نفرین کنن درست نیست اگه سنگ صبورشون شده و واقعا مثل برادر پشتشون بوده خیلی راحت تیکه و نیش و کنایه و حرفهای تلخ تحویلش بدن به خودش و کسانی که دوستش داره فحش بدن و بد و بیراه بگن یا زسر سوال ببرنش نمیگم همه اینجوری بودن خواهرهای خیلی خوبی هم داشته که مثل یه خواهر پا به پاش اومدن و خواهرانه مراقب خودشو سلامتیش بودن و حمایتش کردن حسین هم اگه به خاطر شماها خواهرهای خوبش نبود نمیتونست اینهمه مدت تحمل کنه و ادامه بده از همتون ممنونم که تنهاش نزاشتید و همیشه کنارش بودین اما واقعا نمیتونم اجازه بدم حسین اینجوری ادامه بده اگه میخواست تموم شه و به توجه نکردن بود تا الان باید تموم میشد بیشتر از این ، با روحیه و اعصاب و جون خودش بازی میشه که شده امیدوارم معنی کاری که کردمو درک کنین رمز وبلاگم عوض کردم و به حسین نمیدم شاید بعد از چند هفته هم حذف کردم حسین بیشتر از همه شماها ناراحت میشه و دلش براتون تنگ میشه بازم از همه ممنونم و دست همه رو بابت همه روزهای خوب و شاد و خاطره های قشنگ میبوسم ، عذر خواهی میکنم بابت این پست مراقب خودتون باشید ، روزتون بخیر

نوشته شده در چهارشنبه سیزدهم اسفند ۱۳۹۳ساعت 15:14 توسط حسین|

سلام به همه آجی کوشوروهام و داداشیای بزرگم 

 

سلام.سلااااام.همگی سلاااام.ای زندگی سلااااااام.خب بسه زیادی سلام کردم برید خاطره من و بخونید.سیاوش هستم27 سالمه.{معرف حضور دوستان
تو خاطره داداش فرشاد هستم}قبل از خوندن خاطره خودم یه اعترافی میکنم که بر عکس سن و قدو هیکلی که دارم به اندازه یه بند انگشت دل و جرات ندارم ریا نشه خودم دکترم ولی با امپول مشکل دارم!!زمستان سال قبل با دوستام مجردی چندروزی رفتیم مسافرت وقتی برگشتیم سرما خوردم گلوم درد میکرد و بدن دردشدید داشتم وراحت نمیتونستم نفس بکشم...مرتب به خودم تلقین میکردم که خوب میشم.چیزی نیست که....ولی بدتر تب کردم وصدام گرفت.ازشانس بدم اون روز بابازود اومد خونه از صدای گرفته ام همه چی لو رفت و فهمید مریض شدم.گفت:حاضر شوبریم دکتر.گفتم:قرص خوردم خوب میشم.بابا گفت:باشه و از اتاق رفت بیرون!تعجب کردم که بابا چقدر زود راضی شد.یه ساعت بعد زنگ خونه را زدن بعدم صدای سلام و احوال پرسی نیما و فرشاد اومد فهمیدم پدر گرام زنگ زده به فرشاد!!در اتاقم باز شد اول فرشاد و پشت سرش نیما اومدن تو و در و بستن.!!گفتم:ای خـــــــــدا فرشته عذاب فرستاده بودی بهتر از این دو تا بود!!فرشاد گفت:کوفت.بایدخداراشکر کنی ما اومدیم!نیما کنارم روی تخت نشست دستش و گذاشت رو پیشونیم
نبضم و گرفت گفت:تبم که داری!!گفتم.پ.ن.پ از شوق دیدن شما دوتا حرارت بدنم بالا رفته.خب باهوش خودم میدونم تب دارم قرص خوردم بهتر میشم!!
فرشاد گفت:نیما داداشمون خوددرمانیم کرده.!!نیما معاینه ام کرد از نوع نگاهش و نفس کشیدنش فهمیدم حالم خیلی بد که عصبانی شده!!اگه اون لحظه یکی من و میدید فکر میکرد دارم قبض روح میشم.دستام یخ کرده بود و از شدت استرس یه لرز درونی داشتم!!گفت:چرا زودتر خبرم نکردی؟وشروع کرد به نسخه نوشتن..یه چند خطی که نوشت گفتم:امپول ننویس که نمیزنم.گفت:دیرگفتی نوشتم.گفتم:نیما نمیزنم.گفت:حالت خوب نیست می فهمی؟گلوت عفونت کرده!گفتم:با قرص خوب میشم.گفت بچه بازی درنیار 5تا
امپول نوشتم.3تاالان میزنی 2 تایی دیگه را فردا.و از اتاق رفت بیرون!!یه نگاه به فرشاد کردم داشت میخندید.گفتم:به چی میخندی؟گفت:به تو دوباره خندید.گفتم:فرشاااااد.گفت:خو باشه نمیخندم!!استرسم بیشترشده بود انگارتو دلم جنگ جهانی دوم بود.خواستم بلندشم.فرشادگفت:کجا؟؟گفتم:
گلوم خشک شده برم اب بخورم.گفت:لازم نکرده با این حالت بلند شی خودم برات میارم رفت بیرون 5مین بعد با یه لیوان اب و کمپوت مبوه اومد.گفتم:این چیه؟گفت:مشخص نیست کمپوت؟؟گفتم:میدونم.مگه عمل کردم کمپوت بخورم؟گفت:چه خودشم تحویل میگیره برا تو نیاوردم خودم هوس کردم.!!خلاصه یه نیم ساعتی گذشت نیماخان با پلاستیک داروها اومد.3تا از امپولا را جدا کردگفت:بخواب.گفتم نیمایی جون هرکی دوست داری تعداد و کم کن.گفت:نه بخواب!منم داداش کوچیکه پسر شجاع گفتم اصلا نمیزنم.2تا از امپولا را اماده کرد اومد بالا سرم.گفت:سیا برا بار اخر میگم میخوابی یا نه؟؟
خوابیدم اماده شدم.پنبه کشید گفتم:نیمایی؟؟گفت:هوووم!!گفتم:جون من اروم بزن.گفت:سیا امپولات درد دارن هرچقدر دلت میخواد دادبزن ولی سفت نکن.تکونم نخور که تلافی میکنم!سرم و تکون دادم.دوباره پنبه کشید و امپول و زدمشخص بود درد داره اروم چند بار ای ای ای کردم.یعنی میخواستم ابروریزی نکنم ولی مگه میشد.تموم شد دراورد دوباره پنبه کشید پامو تکون دادم گفت هنوز که نزدم!!فرو کرد یه اخ بلندی گفتم و سفت کردم.مغزم دیگه کار نمیکرد ناجور هنگ بودم...چندتا ضربه زد گفت:شل کن اذیت میشی...اما شل نمیشد.
کشید بیرون اون طرف پنبه کشید و دوباره زد.دیگه به التماس افتاده بودم که
نیما جون من درش بیار....نمیتونم تحمل کنم داداشی...فرشااااد بگو درش بیاره...نیماااااا مرگ من...سریع تزریق کرد و دراورد!!برگشتم گفتم:دیگه نمیزنم.فرشاد گفت:مگه میتونی نزنی؟؟نیما سومی و اماده کرد.گفت:برگرد.گفتم:عمرااااااااا....چندثانیه بهم چپ چپ نگاه کرد به این نتیجه رسیدم امپول سومم بزنم بهتره!!دوباره اماده شدم.پنبه کشید فرشاد کمرم و گرفت:فهمیدم این امپول فرق میکنه...امپول که فرو کرد هنوز چند ثانیه نشده بود که دردی بدی پام گرفت..فوق العاده درد داشت...منم تحمل نکردم یه داد و بیدادی راه انداختم که اگه کسی میشنید فکر میکرد تو اتاقم دارن یه نفر میکشند...دادمیزدم....نیمااااا دستت بشکنه درد دارم....درش بیااااااااررر...اااای
ییییی....دعا کن مریض نشی که حالت و میگیرم نیمااااااا.....نیماگفت:سیا خفه میشی یا خفت کنم؟؟صدات دربیاد من میدونم با تو!!بالشت و گاز گرفتم که صدام درنیاد تا تموم شد..چندمین بعدش با فرشاد کلی به من خندیدن..نیما گفت الان عموفکرمیکنه پسرش و کشتیم!!خودمم خندم گرفته بود...موقع خداحافظی نیما2 تا امپول دیگه را با خودش برد..روز بعد قبل از ظهر بود فرشاد زنگ زد که مامانم ناهار دعوتت کرده زود بیا.بعد ناهار رفتیم اتاق فرشاد از تو کیفش امپولا را دراورد گفت:اماده شو.گفتم:تو اینا را ازکجا اوردی؟
گفت:نیما امروز شیفت امپولات و دادبه من برات بزنم...گفتم حرفشم قشنگ نیست...فرشادم خیلی خونسرد گفت:باشه به بابا میگم برات بزنه...گفتم:یه روز حال تو و این نیما ارا میگیرم خودت بزن...!!گفت:محض اطلاعت میگم داد وبیداد و سفت کردن و کولی بازی های دیشب و نداریم خواهرم الان تو اتاق خودش صدات میشنوه....مجبور شدم تا اخرش صدام درنیاد و تحمل کنم...تو عمرم به این مظلومی امپول نزده بودم....نیما که باور نمیکرد من اروم بودم...همچین دوستان باحالی دارم من.!!
ببخشید که طولانی بود.خیلی از حرفامون و خلاصه کردم و نگفتم...امیدوارم
همیشه سلامت و خوش و موفق باشید..مرسی که خوندید!!یاعلی!!

نوشته شده در چهارشنبه هشتم بهمن ۱۳۹۳ساعت 20:20 توسط حسین

سلام به همه

سلام به همگی فرشاد هستم.خوچیه؟؟خودم میدونم زیاد خاطره تعریف کردم ولی همین جا قول میدم تا یه مدت هیچ خاطره ای تعریف نکنم.این خاطره را فقط و فقط به خاطره مدیرت وب تعریف میکنم و خاله ریزه چون بهش قول داده بودم.واما خاطره:مهرماه همین امسال که بدجور سرماخورده بودم ولی برا اینکه کسی به زحمت نیفته ونفهمند من مریضم کلی خوددرمانی کردم و خودم سرحال نشون میدادم.تو این مدت از خارج از کشورمهمون داشتیم که همگی تصمیم گرفتیم چندروزی برا تنوع بریم ویلای ما!خلاصه رفتیم شب اولی که رسیدیم هواسرد بود ولی ما اقایون تصمیم گرفتیم تو حیاط بخوابیم..
منم با اون حال خرابم جو گرفتم رفتم تو حیاط کنارداداشم فرزاد وپسر عمه ام سهیل خوابیدم.نصف شب از سرما بیدار شدم دیدم بلــــــــــــــه:این دوتا سردشون بودپتوی من کشیدن رو خودشون..بلند شدم پتورا کشیدیم رو خودم دوباره خوابیدم.هنوز یه ساعت نشده بود دوباره پتو را کشیدن..لازم به ذکر تا صبح چندبار این اتفاق افتاد..صبح وقتی بیدار شدم حالم خیلی بد بود.گلوم شدیدآ میسوخت وتب داشتم..برا خوردن صبحانه به سختی نشسته بودم.باباکنارم بودگفت:فرشادحالت خوبه؟گفتم:نمیدونم.دستشو گذاشت به پیشونیم گفت:خیلی داغی تب کردی.دیشب سرد بود سرماخوردی.گفتم:نه چند روز حالم خوب نیست.بابا یه نگاه عاقل اندرسفیه بهم کرد رو به عموم گفت:داداش بعد صبحانه ات فرشاد معاینه کن سرماخورده.عمو یه نگاهم کرد وگفت:باشه داداش.حتما.!یعنی صبحانه زهرمارم شد.عمو هم زیرنظرم گرفته بود.منم لبخند ژکوند تحویلش میدادم.گفتم:عموووووووو؟؟؟گفت:جانم؟؟گفتم:
یه مووووووو!!گفت:عهههههه گفتم:اره...عمووووووو!!دوباره گفت:بله؟؟گفتم دوتااامووووو!!گفت:فرشاد باز شروع کردی؟گفتم.نهههه!گفت:تلافی میکنمااااا.گفتم:خو به من چه ریزش مو دارن.از این به بعد میگم عموووو یک کیلو لیمو خوبه؟گفت:صبحانه خوردی؟گفتم:نه.با این نگاه های شما مگه میشه چیزی خورد!عمو خندید و بلند شد گفت:زود بخور بیا بالا!گفتم:سعی میکنم.بعد 10مین رفتم طبقه بالا{اگه فکرکنید عمو صدام کرد و من به زور و اصرار همه رفتم بالا ناراحت میشم.شما فکرکنید دواطلبانه رفتم}خلاصه عمو معاینه ام کردگفت:خوددرمانیم کردی؟گفتم:من؟منو خوددرمانی؟فقط خواستم مزاحم شما نشم چندتا قرص خوردم.همین!گفت:همیــــن؟؟؟گفتم:اره به جون عمو من که میشناسی!گفت:گلوت عفونت کرده تبم داری.بخواب دوتا امپول دنبالم اوردم برات بزنم بعد بچه ها را میفرستم شهر داروهاتو بگیرن.گفتم:جان عزیزت بیخیال شو خودم خوب میشم.گفت:بازتوخواستی امپول بزنی چونه زدی؟گفتم عموباورکن خوب میشم!گفت:باشه تا عصرفقط وقت داری و از اتاق رفت بیرون!حالااز یه طرف خوشحال بودم عمو راضی شدهاز یه طرف ناراحت بودم که تو این چند ساعت چه جوری خوب بشم!!
هرچی زمان میگذشت حال منم بدتر میشدپیش از ظهر تبم بالا بودگلاب به روی همگی دو بارحالم بد شد!رفتم تو اتاق دراز کشیدم احساس میکردم بدنم رو زمین دیگه نیست.!عمو که حالم این جوری دید دیگه تا عصر صبر نکردسهیل و حامدفرستاد داروهام و بگیرند و خودش اومد تو اتاق.امپولا را اماده کرد.اینقدر که حالم بد بود نتونستم مقاومت کنم.تقریبا نیمه بیهوش بودم دیگه.!!عمو گفت:برگردخوش امادم کرد و 2تا امپول و بهم زد..خوابم برد وقتی بیدار شدم احساس کردم گلوم به هم چسبیده وسوزش و درد بدی داشت.با سرفه شدیدی بلند شدم خواهرم اومد پیشم گفت:بهتری؟گفتم:اره خداراشکر.تب گیرگذاشت.گفت:هنوز تب داری ولی مثل چند ساعت پیش نیست.با هم اومدیم بیرون همه حالمو پرسیدن گفتم:خوبم..ناهارم میخوردم که عمو اومد کنارم.یه پلاستیک دستش بود توش دوتا شیشه شربت و چندتا بسته قرص ویه تعدادی امپول بود.یه نگاه به عمو میکردم یه نگاه به پلاستیک{به قول فرزاد شکل اون لحظه ام شبیه شکلک تعجب یاهو مسنجر بود}گفتم:اینا مال منه؟؟؟گفت:بله این همه تعجب داره؟؟گفتم:چندتا امپول؟گفت:اهااااااا برا امپولا تعجب کردی.چیزی نیست 7تا!!گفتم:7تاااااااااااااا؟؟!!گفت:بله.حالام پاشو بریم تو اتاق باید 3 تاشو بزنی!گفتم:شوخی قشنگی نیست.2تا همین چندساعت پیش زدم.بسه دیگه گفت:فرشاد میای یا نه؟؟گفتم:نچ نمیام!گفت:مطمئنی؟ گفتم:اوهوم. گفت:صددرصد؟گفت:صددرصد.گفت:باشه!یهوگفت:سهیل.حامد.همایون.میلاد
یه لحظه بیاید!بچه ها سریع اومدن.عمو گفت:داداشتون راضی نمیشه امپولاشو بزن.بچه ها یه نگاه به هم کردن بعد طی یک فقره انقلاب شبیه انقلاب فرانسه من و در عمل انجام شده قرار دارن تا به خودم اومدم دیدم تو اتاق رو تخت خوابیدم سهیل پاهامو گرفته.همایون کمرم و میلادم اماده ام کرده!عمو:گفت:فرشاد نه داد میزنی.نه کولی بازی درمیاری صدایی بشنوم تقویتی میخوری.شیرفهم شد؟گفتم:جبران میکنم.گفت:تهدیدم نداریم که بد میزنم!پنبه را کشید و امپول و زد یه داد زدم.عموگفت:نشنیده گرفتم جرات داری ادامه بده.!کنار دستمو گاز گرفتم که صدام درنیاد امپول دراورد بلافاصله بعدی را زد شروع کردم به نفس عمیق کشیدن تا دردم کمتر بشه.اخه خبرم خودم دکتر یعنی!اما دردش که تو پام پیچید ناخوداگاه سفت کردم عموچندتا ضربه زد گفت:شل کن.گفتم نمیتونم خیلی درد دارم.ودوباره داد زدم.عموگفت:دلت تقویتی میخواد؟اینقدر درد داشت که به فکر تقویتی و تهدید نبودم یه کولی بازی دراوردم دیدنی....که خوشبختانه تموم شد!گفت:چند دقیقه استراحت کن.بعد چندمین یه امپول دیه اماده کرد دیگه حال مقاومت نداشتم دلم میخواست زودتر تموم بشه خودم برگشتم..خیسی الکل که حس کردم خواستم بلند شم ولی همایون کمرم و سفت گرفت و نذاشت.امپول که زد منم سفت کردم.حس میکردم نیمه کره چپ مغزم هنگ کرده جون ناخوداگاه پام سفت میشد.عموگفت درمیارم دوباره میزنماااا شل کن!سعی کردم همکاری کنم ولی نمیتونستم!گفت:بار اخر میگم شل میکنی یا نه؟یه ذره شل کردم امپول و زد وقتی تموم شد خواستم برگردم گفت:برنگرد باید تقویتی بزنی!گفتم:چی؟؟؟؟؟گفت:همین که شنیدی!من قبل ازتزریق بهت گفته بودم.گفتم:عمو بیخیال به جان حامد درد داشتم!گفت:میزنی که یاد بگیری تحمل کنی.گفتم:فردا با امپولای بعد بزن.گفت:نه همین الان بهترین موقعیت!ازتوپلاستیک یه امپول دراورد و اماده کرد گفتم:عموو
گفت:صدا بشنوم فردام به امپولات تقویتی اضافه میشه..دیدم عمو جدی برگشتم با کلی غر زدن و اخ و ناله تقویتی هم عمو زد.گفت:یه دوساعتی بخوابی بهتره!
فرداش بهتر بودم تبم قطع شده بود.فقط خیلی سرفه میکردم ودرست نمیتونستم بشینم و راه برم.جای هر 6 تا امپول روز قبل درد میکرد.ظهر چندتا از دوستان خانوادگی اومدن ویلا..بعد ناهار عمو از طبقه بالا صدام زد رفتم بالا.گفت:بخواب سریع امپولت بزنم کار دارم میخوام برم.گفتم:عمو باور کن خوبم.هنوز جای امپولا دیروزدرد میکنه.گفت:این و بزن دوتای دیگه را نزدی اشکالی نداره.اومدم اعتراض کنم.گفت:بچه ها صدا کنم.البته زشته جلوی مهموناا..دیدم چاره ای نیست عمو هم راضی نمیشه اماده شدم.عموگفت:صدات پایین میره پس تحمل کن.چون امپولت پن سیلین درد داره.گفتم:باشه.مجبور شدم تا اخرش صدام در نیاد و تحمل کنم.روز بعد من برگشتم خونه ولی بقیه موندن..شب که شد دوستم سیاوش اومد خونمون.من نت بودم وب خاله ریزه{زهرا نی نی ناناس}بعد گوشیم دادم سیاوش که با زهرا حرف بزن خودم فیلم میدیدم..که سیا گفت:
زهرا خبر نداشت؟؟گفتم چی؟؟گفت:همین که دوتا امپول داری و شربتت نمیخوری!گفتم:نه خبر نداشت مگه بهش گفتی؟گفت:اره.گفتم:خسته نباشی
گوشی ازش گرفتم.زهراگفت:باید بزنی.گفتم.نمیزنم 7 تا زدم.باور کن خوب شدم.الان نمیتونم راه برم و بشینم.گفت:باید بزنی اگه نزنی قهر میکنم..گفتم:باشه تا بیخیال بشه و دیروقت بود بخوابه ولی گفت:تا زدی خبرم کن تا بخوابم!اون لحظه دلم میخواست سیاوش و میزدم..خود سیا یکی از امپولا را بهم زد و به زهرا خبر داد.خاله ریزه ام ازش قول گرفته بود که اخریم بزنم.فردا بعدازظهرش زهرا دوباره اصرار کرد و من بخاطر قول سیاوش خان اخریم زدم.اما برا این دوتا امپول اخر خیلی مظلوم بودم..سیاوش میگفت:خوبی؟گفتم اره چطور:گفت:اخه منتظر بودم داد بزنی.گفت.پام خیلی درد میکرد حال داد زدن نداشتم.
ببخشید طولانی بود و خسته شدید یعنی خلاصه تعریف کردم.ایشالا همیشه در پناه خدا خوش وسلامت باشید.

نوشته شده در جمعه دوازدهم دی ۱۳۹۳ساعت 14:11 توسط حسین

سلام به روی ماه همه

سلامی آتشین به ابجیا و داداشای گل
هم اومدم آخرین خاطره مو بزارم هم با همه خداحافظی کنم،  ایمیلم دیگه چک نمیشه ممنون از ایمیل های قشنگتون،  وب های قشنگتونو چک می کردم ایشالا خودازاریا کم بشه و دیگه مریض نبینمتون،  متاسفانه دیگه نمیتونم چک کنم، داداشی حسین  و داداشی گلم امین جان معذرت می خوام بزرگواری کنید ببخشید،  کامنت عذرخواهی مفصل میزارم،  دوستتون دارم ،  بریم سراغ خاطره :

بعد از مدتی طولانی که با دوستام جایی نرفتم،  قرار گذاشتیم بریم مسافرت.  ده نفر بودیم که یکی یکی حذف شدن شدیم 5 نفر تصمیم گرفتیم با یه ماشین بریم، خلاصه حرکت کردیم از شیراز شروع کردیم و بعدش اهواز و آبادان و دربرگشت رفتیم تبریز هوا سرد سرد سرد بود لباس نبرده بودیم شب رسیدیم نرفتیم هتل شب رسیدیم نرفتیم هتل یکی از بچه ها روستا آشنا داشت رفتیم روستا،  روستا سردتر بود هرکدوم دوتا پتو انداختیم ولی میلرزیدیم به کیوان گفتیم تو که میدونستی اینقدر سرده برای چی پیشنهاد دادی؟  کیوان و سروش خوابیدن من و علی و محمد بیدار بودیم فهمیدم حالم داره بد میشه بقیه هم تعریفی نداشتن دعا می کردم حالم خیلی بد نشه تا وقتی برگردیم تهران،  نزدیکای صبح از خستگی خواب رفتم وقتی چشامو باز کردم بچه ها بالاسرم بودن و داشتن حرف میزدن کیوان گفت پاشو لباس عوض کن بریم درمونگاه،  تب داشتم و و درحد لیگ برتر سرما خورده بودم (درحد بازی حساسش)  با چشم اشاره کردم نمیام گفت پاشو لوس بازی درنیار،  جوابش و ندادم محمد به کیوان گفت بریم دکتر بیاریم سروش و علی هم خوب نیستن اینا دکتر برو نیستن،  رفتن و با دکتر برگشتن،  به دکتر گفتن اول منو معاینه کنه گفتم اول دوستام دکتر گفت داری فداکاری می کنی یا ترسیدی، بااون حالم قیافه گرفتم گفتم از چی باید بترسم؟  فیلم ترسناک داریم بچه ها خندیدن دکی خندید گفت ببینم موقع نسخه نوشتن چقدر بامزه ای....  داشت علی و سروش و معاینه میکرد پرسید چند روزه مریضید گفتن از دیشب گفت چیزی که من میبینم مریضی چند روزه است سروش گفت چیزی که شما میبینید اشتباهه چیزی که ما میگیم و میبینیم درسته یه سرماخوردگی کوچیکه با قرص سرماخوردگی بزرگسالان حل میشه.. دکی به کیوان گفت دوستات خیلی بامزه ان کیوان نامرد خندید گفت الان بامزه ان موقع آمپول اسمشونم یادشون میره چه برسه به مزه...  دکتر همراه خودش سه تا آمپول آورده بود گفت نمیدونستم تا این حد حالتون بده گفتیم بد نیستیم اون سه تا رو هم نگه دارین برای اهالی روستا،  گفت آماده بشید نفری یکی بزنید تا بریم درمونگاه آمپول بیاریم کیوان دوباره نظر داد به دکتر گفت بریم هرچند تا لازمه بیاریم همه رو با هم بزنید، اعتراض کردیم محمد گفت زشته حفظ آبرو کنید همون موقع آرتان زنگ زد گل بود به سبزه آراسته شد سال به سال کارم نداره دقیقا موقعی زنگ میزنه که نباید زنگ بزنه،  محمد ج داد و لطف کرد گفت حالم بده آرتان با دکی حرف زد حرفای آرتان و نشنیدم ولی ج دکی کافی بود به آرتان گفت نگران نباشید به حرفشون توجه نکردم و کاری می کنم تا شب خوب بشن و گفت نفری سه تا الان میخورن و شب هم دارن، و گفت اگه شما میگی تحمل می کنن حتما میدونی پس 4 تا میزنم و.....  به هم نگاه می کردیم وقتی قطع کرد گفتم شمادکی بیدی تجویز خودت درست تره گفت شناخت برادرت بیشتره توصیه کرد آمپولای شما سفارشی باشه یه اخم 3*6 تحویل دکی دادم، کیوان و دکی رفتن، به محمد گفتیم زنگ بزن کیوان بگو دکتر و نیاره حالمون خوب شده،  علی گفت من حاضرم بمیرم و یدونه نزنم چهارتا که عمرا بزنم، سروش گفت یادم نمیاد تا این حد گناه کرده باشم که مستحق این مجازات باشم محمد فقط میخندید،  بعد از چند مین برگشتن کیوان دهنش بسته نمیشد،  دکی گفت سه تاتون برگردین علی گفت من که معافم نمیزنم سروش گفت منم خوب شدم معجزه الهی بود منم گفتم من پیرو دوستام هستم معجزه الهی به منم رسید... دکی گفت من همیشه مهربون نیستم تا اون روی منو ندیدین برگردین کیوان هم گفت بچه شدین این بچه بازیا چیه دکتر میگه برگردین یعنی برگردین وقتشون و نگیرید، محمد گفت برگردین قول میدم درد نداشته باشه به دکی گفت هوای دوستامو داشته باش،  گفتیم تعداد و کم کن گفت نفری سه تا گفتیم یکی گفت دوتا ولی سریع آماده بشید پشیمون بشم چهارتا میخورید آماده شدیم از سمت سروش شروع کرد کیوان کمرش و گرفت اولی رو تحمل کرد برای دومی تا جایی که نفس داشت داد زد،  سومی رو هم زد خیلی نامردی بود برای سومی کاری نموند نکنه پاشو خم کرد دستش و تکون میداد آمپول و دربیاره دکی سرش داد زد و آمپولای سروش تموم شد نوبت من شد ناگفته نماند وقتی خواست آمپول سوم سروش و بزنه خواستم برگردم که آمپول نزنم محمد سرعتش از من بیشتر بود محکم خوابوندم و کمرمو گرفت و به علی گفت جرات داری برگرد، علی مظلومانه منتظر بود سه تا آمپول من و زد مدیونید اگه فکر کنید سروصدا کردم یا داد زدم یا تکون خوردم و دکی درآورد و دوباره زد حتی فکرشم بده... از همه کولی تر علی بود حتی یدونه رو با آرامش نزد از قبل زدن داد زد تا وقتی سه تاشون تموم شدن،  کیوان به دکی گفت بقیه شو کی باید بزنن دکی گفت یا امشب یا فردا بزنن کیوان گفت امشب بزنن چون امشب حرکت می کنیم توراهیم میخوام خوب باشن دکی گفت قبل حرکت بیاین درمونگاه بزنن، کیوان دکی رو رسوند و برگشت سه تایی ریختیم سرش و کتک خورد کتک میخورد و میخندید میگفت قیافه هاتون تو ذهنم ثبت شدن از هر فیلم طنزی خنده دار تر بودین،  خودمونم خندیدیم آمپولای شب و نزدیم ولی رسیدیم خونه بابا خونه بود دید سرفه می کنم دوتا آمپول آماده کرد گفت بدون بحث آماده شو گفتم دیروز زدم گفت دیروز و امروز فرق دارن گفت بحث نداریم لوس بازی هم نداریم گفت هر اشتباهی ببینم یه تقویتی،  آماده شدم و بابا دوساعت از تنگ بودن شلوار ایراد گرفت و دوتا رو زدم. 

ببخشید خیلی طولانی شد هرکاری کردم خلاصه نشد این آخریش بود ببخشید چشاتونو خسته کردم، خسته نباشید خدا قوت،  سلامت باشید بخندید و بقیه رو بخندونید

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم آذر ۱۳۹۳ساعت 14:46 توسط حسین

سلام به آبجیای گل و صبورم،  عیدتون مبارک نماز روزه هاتون قبول باشه 

از شنبه میرم دنبال وصل نت شرکت قبلی هرروز قول میداد بوصله و نوصلید،  داداشیتونو ببخشید همیشه به یادتونم 

امیدوارم آب یخ و فراموش نکرده باشید و خودآزاری نکرده باشید 

بریم سراغ خاطره : ممنون داداش فرزاد گل 

سلام فرزاد هستم24سالمه.این قضیه مربوط میشه به فروردین 92.من به فصل
بهارحساسیت دارم.یعنی دچار خارش و قرمزی چشم و عطسه میشم.اکثرا این جور موقع ها قرص ضدحساسیت میخورم تابهتربشم.هفته دوم تعطیلات عیدخانواده ام رفتن مسافرت فقط من وداداشم فرشاد{معرف حضورتون که هستن}خونه بودیم.یه روز از صبح حالم خیلی بد بود.چشمام می سوخت و عطسه میکردم حالانه یکی نه دوتا نزدیک 10.15عطسه مکرر.هروقت مریض بشم اقا داداشم بدجور میره تو کوکم تا وقتی مچمو نگیره ول کنم نیست.{اصلا فکر نکنید منم جبران میکنم که ناراحت میشم}گفت:خوبی؟گفتم اوهوم!
رفتم تو اتاقم که جلو چشمش نباشم.اومدتواتاق گفت:پاشو بریم دکتر.گفتم: نمی خوادخودم خوب میشم.هی از اون اصرار از من انکار.باهاش حرف زدم تا شب وقت گرفتم که اگه بهتر نشدم بدون هیچ حرفی میریم دکتر.تاشب کلی خوددرمانی کردم ولی بی فایده بود.بدتر میشدم که بهتر نشدم.فرشادم معلوم بود به زور داره تحمل میکنه تا شب بشه!!ساعت 9شب بودفرشاد اماده شدکه بریم دکترگفت:پاشولباس عوض کن بریم.
دیدم دیگه نمیتونم راضیش کنم اماده شدم رفتیم درمانگاه.زیادشلوغ نبود.قبل از اینکه نوبتم بشه فرشادگفت:خودت همه علائمی که داری به دکتر میگی چیزی پنهون نمیکنیاااااا!!رفتیم داخل مطب با نگاه هایی که فرشادبهم میکرد مجبور شدم همه رابگم.دکتر معاینه ام کرد چندتاا سوالم پرسیدوشروع کرد به
نوشتن نسخه.چشمم به دست دکتربود ببینم چی مینویسه حالایکی نبود بگه
اخه توچی از پزشکی میدونی؟والاااااا!!نسخه رادادبه فرشاد اومدیم از مطب بیرون.گفت:همین جا بشین تامن بیام.رفت نسخه را گرفت.دکتر3تا امپول وچند تابسته قرص ویه شربت حساسیت برام نوشته بود.فرشادیکی از امپولارا با قبض داد بهم گفت:میخوای باهات بیام؟گفتم:داداشی خودت برام بزن.{از خدا پنهون نیست از شمام پنهون نباشه تصمیم داشتم اگه راضی شد رفتیم خونه امپول و نزنم.}ولی انگار فکرم وخوندگفت:نه امپول امشب همین جا بزن فردا را خودم برات میزنم.رفتم اورزانس از شانس بدم کسی نبود.امپول و باقبض دادم پرستار واماده شدم.پرستار پنبه را کشید وامپول و زد لبم و گاز گرفتم که صدام در نیاد کشید بیرون گفت:تموم شد.تشکر کردم لباسم ومرتب کردم اومدم بیرون.فرشاد گفت:زدی؟گفتم.پ.ن.پ.دوستانه باهم حلش کردیمتوماشین به فرشاد گفتم اگه بهترشدم اون دوتا امپول و نمیزنم.گفت:باشه!!
صبح بعدش بهتربودم.فقط چشمام قرمز بود.خوشحال شدم که امپولا را نمیزنم ولی ای کاش خوشحالی نمیکردم!!میپرسید چراا؟؟خب صبرداشته باشیدحالا خدمتتون عرضمیکنم.به خاطر یه موضوعی باید میرفتیم باغمون.به فرشاد گفتم منم میام.گفت:نه خودم میرم دوباره حالت بد میشه.{اخه به درخت گردو وچنار و..حساسیت دارم}گفتم :نه خوبم.گفت:پس امپولاتو بیار لازم شد همراهمون باشه.خلاصه رفتیم.تواین چند ساعتی که باغ بودیم انگار همه عناصر هستی دست به دست هم داده بودن تا من دوباره حالم بد بشه.هرچی فرشاد گفت: بیا امپولت وبزنم قبول نکردم.میگفتیم بریم خونه وب میشم.تو راه اینقدر حالم بدبود که به سختی نفس میکشیدم.خودم بهش گفتم بریم بیمارستان.{نزدیکترین بیمارستان به ما اون لحظه بیمارستانی بود که کلا به کشتارگاه تو شهرمون معروف.یعنی ادم سالمم بره تو این بیمارستان باید شانس خوبی داشته باشه تا زنده بیرون بیاد.بدترین بیمارستان شناخته شده است}به فرشاد گفتم بریم همین بیمارستان گفت:نه تحمل کن میریم درمانگاه.گفتم:
دیگه نمی تونم نفس بکشم همین جا بریم.با اینکه راضی نبود به خاطر من قبول کرد.رفتیم بیمارستان قسمت اورزانس و تزریقات شلوغ بود.چندتا مورد تصادفی اورده بودن.تو سالن انتظار نشستیم تا شماره ام و اعلام کنند.بعد چندمین صدام زدن.رفتم تو اتاق.{امپول و موقع قبض گرفتن باید تحویل پذیرش میدادیم}.چون شب قبل همین امپول و زده بودم خیالم راحت بود که درد نداره!! ماده شدم پرستاره اومد گفت:یه نفس عمیق بکش .پنبه را پکشید وامپول و زد یه دردبدی تو پام حس کردم.کم کم بیشترم میشدیه دادی زدم که بتامتازون اینقدر درد نداره!پرستار گفت:بتامتازون چیه؟امپولت سفتریاکسون بود.گفتم خانوم اشتباه زدی!!گفت:وااااا پس به من اشتباهی دادن وامپول وکشید بیرون.گفت:ببخشید و خندید!!گفتم خانوم محترم ببخشید که نشد حرف!!فرشاد که صدام و شنید اومد تو اتاق گفت:چی شده؟چراداد میزنی؟منم براش گفتم چی شده!!فرشادم یه بحثی با پرستار کرد. گفت:اگه بلایی سر داداشم میومد که بیمارستان و روسرتون خراب میکردم.فکر کن به جا این بهش پنیسیلین زده بودی داداشم میمرد که...پرستارم قبول نمیکرد کارش اشتباه بود فقط میگفت حالا که چیزی نشده.یکی دیگه از پرستارا گفت:الان میرم از داروخانه بیمارستان امپولتون و میگیرم.فرشاد گفت:دیگه لازم نیست.اومد کمکم کرد بلند شدم جای امپول خیلی درد میکرد.برگشتیم خونه فرشاد امپولم و زد.ببخشید که طولانی بود یعنی خلاصه شده تعریف کردم.خخخخخخ 

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مرداد ۱۳۹۳ساعت 21:32 توسط حسین

سلام به آبجیا و داداشیای شوجاع خودم

روی سخنم با داداش فرشاده , داداش اینه رسمش یعنی ما هیچ, خاطره رو به خاطر نی نی تعریف میکنی به خاطر مدیریت وب تعریف نمیکنی , ای روزگار ..... بعضی جاها خیلی خندیدم ایشالا همیشه سلامت باشی . داداش فرزاد خاطره شوما ناقصه

بریم سراغ خاطره : سلام به همه دوستان وب.فرشاد هستم.این خاطره رو به خاطر خواهر مجازیم زهرا نی نی ناناس{خاله ریزه خودم}براتون تعریف میکنم.این قضیه مربوط میشه به اسفندماه1391.که بادوستام دوهفته مجردی رفتیم شمال.قبل از اینکه بریم چندروزی میشدکه سرماخورده بودم ولی باخوددرمانی بهتر شدم.شب دیر وقت رسیدیم ویلا.چون خسته بودم و حالم خوب نبود رو کاناپه خوابیدم.دوستان باهوشم فکر کردن من گرممه که نرفتم طبقه بالا بخوابم.پنکه رو روشن کردن و خودشون رفتن طبقه بالا!!صبح وقتی بیدار شدم بدنم درد میکرد.گلومم میسوخت یه قرص خوردم تا بهتربشم.ولی حس میکردم تب دارم.فرزاد گفت: به حامد بگم حالت خوب نیست؟{توجمع ما 9نفر دکترند.که حامد و نیما و کامران با هم تو یه بیمارستانن}گفتم:نه قرص خوردم بهتر میشم!!سعی میکردم مشخص نباشه مریضم چون اگه بچه ها می فهمیدن ول کن نبودن.تا اینکه عصر داشتیم بازی میکردیم یه لحظه دستم به دست نیما خورد.دستم و گرفت گفت:چرا اینقدر گرمی؟دستش و گذاشت رو پیشونیم گفت:تب داری؟ گفتم:نمیدونم!گفت:سرماخوردی.چشماتم قرمز.پاشو بریم معاینه ات کنم!گفتم:نه لازم نیست!گفت:پاشو بیا بریم من میدونم لازمه!دیدم بیخیال نمیشه گفتم:باشه اگه بهتر نشدم بعد بازی معاینه کن!!راضی شد منم دیگه حرفی نزدم!اما حس میکزدم نیما و حامدبد نگاهم میکنن!شب قبل خواب از خواب حامد بهم گفت:بهتری؟گفتم:اره چیز مهمی نبود!!روز بعد تو حیاط بودم یکی از بچه ها داشت به درختا اب می پاشید یهو شلنگ اب گرفت سمت من خیسم کرد!!گفتم سیاوش من میدونم با تو!!خلاصه کلی همدیگه را خیس کردیم برگشتیم ویلا. عصرتب ولزرشدید د اشتم.فرزاد به حامدگفت.حامدونیما و کامران وسیاوش اومدن تو اتاق.حامد نبضم و گرفت.گفت میرم کیفمو بیارم.گفتم:نمیخواد خوب میشم.گفت:فرشادمیشه حرف نزنی؟سیاوش نشست کنارتخت ناراحت بود فکر میکردبه خاطر کاری که کرده مریض شدم.گفتم سیا از قبل مریض بودم فدا سرت داداشی.حامد اومد معاینه ام کرد و رفت از اتاق بیرون.نیما و کامران و صدا کرد.سیاوش گفت:خداکمکت کنه حالاجلسه تشکیل میدن.بعدچندمین حامد ونیما اومدن.دست حامد 3تا امپول وپنبه والکل بود.گفت:فرشاد اماده شو.گفتم:چـــی؟؟گفت :میگم برگزد باید امپول بزنی!!گفتم عمراااااا من امپول بزنم.نیما گفت"یعنی چی؟همش 3تا امپول.گفتم:بگو یکی من نمیزنم!!حامد گفت یا من برات میزنم یا نیما انتخاب با خودت؟گفتم:گزینه 3 هیچکدام من نمیزنم.گفت باشه.حالا به مهران میگم برات بزنه.{مهران پسرخاله حامدفوق العاده بدامپول میزنه جوری که تا دوساعت اصلا نمیتونی راه بری}نیما گفت:ای کاش راضی میشدی خودم برات میزدم.سیاوشم گفت:راست میگه حداقل یکییش و بزن.گفتم.نهههه.حامد که اومد تو اتاق مهرانم پشت سرش بود.امپولا را دادبه مهران گفت هر 3تا را اماده کن.اومد کنارم گفت:فرشاد اماده شو.خواستم بلند شم نذاشت.با اون حالم مقاومت کردم ایستادم.حامد ونیما و سیاوش دوباره خواستن بیاند طرفم که سریع از اتاق اومدم بیرون ویلا تو کوچه.بزگشتم پشت سرم و نگاه کردم دیدم بچه ها دارند دنبالم میاند.من که تا قبل از معاینه حال نداشتم حرف یزنم با یه سرعتی فرار کردم که خودمم تعجب کردم.خلاصه 3تا ساحل دریایی من بدو بچه ها دنبال من!!چند نفری از مردم غریبه فکر کرده بودن من دزدم با یچه ها میومدن که منو بگیرند.دیگه نفس نفس میزدم یه لحظه سرعتم و کم کردم بچه ها بهم نزدیک شدن.نیما دستم و گرفت و محکم کشیدتعادلم واز دست دادم خوردم زمین. اومدم بلند شم نیما دستمو گرفت وگفت:کجا هستیم حالا درخدمتتون!!بلند شدم گفتم:خب باشه دستو ول کن!!گفت:نه به جون داداش دوریت برام سخته با هم برمیگردیم.برگشتیم سمت ویلا به نیما گفتم خودت بزن!!گفت:گفت باید حامد راضی بشه!!گفتم همچین میگی حامد راضی بشه انگار دختری اومدم خواستگاریت حالا باید بابات وراضی کنم.یه لبخند ژکوند زد گفت مهران تو ویلا منتظرته!!دیدم چاره ای نیست گفتم حامد جواب نداد.دوباره گفتم داداشی؟؟گفت فرشاد الان عصبانیم حرف نزن!!رسیدیم ویلا رفتیم تو اتاق حامد در اتاق و قفل کرد.به مهران گفت2تا امپولا را ماده کن به منم اشاره کرد برو بخواب!!با کلی غززدن دراز کشیدم اماده هم شدم.مهران اومد کنارم پنبه را کشید امپول وزد یه اخ سوزناکی گفتم که دلم برا خودم کباب ش.نیما به مهران گفت:اروم بزن.تموم شد کشید بیرون خواست بعدی را بزنه که حامد ازش گرفت:گفت خودم میزنم.چند تاضربه زد گفت:شل کن پنیسیلین.پنبه راکشید و زد.پامو تکون دادم که گفت فرشاد.گفتم به جان تو درد داره.گفت میدونم.اینم با کلی درد کشیدن تموم شد.امپول سوم و گفتم نمیزنم.گفت:دوباره شروع کردی؟این درد نداره!!گفتم نه.نیما گفت باشه شب بزن.رفتند از اتاق بیرون چند ساعتی خوابیدم.شب بهتر بودم اما حامد قبول نکرد که امپول نزنم و دوباره از خجالتم دراومد.منم بعدا جبران این همه لطف و کردم {مدیونید فکر کنید اذیتشون کردم.خخخخخخ}ممنون که خوندید ببخشید طولانی بود.یعنی خلاصه تعریف کردم.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم خرداد ۱۳۹۳ساعت 16:20 توسط حسین|

سلام به روی ماه همتون خیلی خیلی شرمندتونم هم بابت خبر ندادنم که دیه فکر کنم همه عادت کردین هم بابت دیر آپ کردنم  این روزا سرم یه کوشورو شلوغه ببخشین http://up.patoghu.com/images/jb1p9sk26ro5beg41izn.gif افتخارم کسب کردم بعد از کسب افتخار کارهای آموزشگاه و دانشگاه به هم برخورد دیه نتونستم بیام خیلی دوست داشتم یه خاطره از خودم بزارم به خاطر قولی که به شوما گلیا داده بودم ولی امیری چند ماه پیش یه خاطره از خودش نوشته بود خواستم بگم سر قولش بوده ولی من به کل یادم رفته بود خاطره نوشته همش هم به خاطر کارهای مهم بوده فکر کنین پیر شدم ناراحت میشم  روز پدرو هم به همه باباهای گل دنیا تبریک میگم

 

http://up.patoghu.com/images/6y5yniic3z42lbnh4rt.gif پرتقالی گل سوالتو فراموش نکردم هر وقت رفتم دانشگاه رو چشمم برای شوما هم تحقیق میکنم http://up.patoghu.com/images/6y5yniic3z42lbnh4rt.gif

سلام به همه امیرم همخونه مدیریت وب این داستان هم مربوط میشه به چند سال پیش و مسافرتم به اهواز :

چند روز اونجا بودم هر کاری که دلم خواست میکردم و در کمال ناباوری میدیدم هر چقدر رعایت نمیکنم هیچ اتفاقی نمیفته فکر نمیکردم یکدفعه بخواد تلافی کنه یه روز مثل همیشه  از صبح رفتیم بیرون و ظهر برگشتیم رفتم دوش گرفتم موهام نمیه خشک بود و خیلی گرمم بود رفتم تو اتاق دراز کشیدم یه خورده خنک شم بعد برم موهامو خشک کنم که خوابم برد به نظر خودم یک ربع یا 20 دقیقه بود ولی شاهین میگفت 1 ساعته خوابیدم با اینکه پتو روم کشیده بود ولی چون موهام نمیه خشک بود و لباسام مناسب نبود فایده نداشت وقتی بیدارم کرد سرم به قدری درد میکرد که به زور میتونستم چشمهامو باز کنم حالت تهوع شدید داشتم بدنم خیلی درد میکرد و ... شاهینم خیلی خونسرد در اتاقو باز کرد و باباشو صدا زدبعد از اینکه باباش اومد و چند تا سوال پرسید گفت پاشو حاضر شو بریم دکتر گفتم حرفشم نزنین امکان نداره بیام دکتر 10 دقیقه بعد تو ماشین بودم به سمت مطب خلاصه اینکه رفتیم دکتر و هر چی بهشون گفته بودم + چیزایی که نمیدونستن و تو چشمام خوندن و تشخیص و معاینه دکتر هم روش ، نسخه مو پیچیدن رفتیم داروخانه داروهارو گرفتیم منو شاهین تو ماشین نشستیم باباش رفت داروها رو به دکتر نشون داد و برگشت هر چی تو راه پرسیدم دکتر چی گفت ، چند تا آمپول داد ، برای امروز چند تا دارم حرفی نزد تا رسیدیم خونه  ناهار خوردیم بعد از ناهار باباش گفت برو تو اتاق آماده شو مخالفتی نکردم حالشم نداشتم رفتم تو اتاق و آماده شدم ، قبل از زدن فکر میکرد خیلی شجاعم گفت 5 تا برای الان داری شب هم 2 تا میزنی همینو که گفت برگشتم گفتم فکرشم نکنید 5 تارو بزنم گفت همه رو با هم نمیزنم برای الان 3 تا داری عصرم 2 تا ، اگه اجازه بدی الان این 3تارو بزنم ، برگشتم پنبه رو که کشید دست خودم نبود سفت کردم چند بار تذکر داد شل کنم فایده نداشت گفت برای آخرین باره دارم میگم شل کن نکنی میزنم خیلی جدی بود صلاح دیدم شل کنم دوباره پنبه رو کشید و آمپولو فرو کرد سعی کردم آبرو داری کنم و چیزی نگم خیلی زود تموم شد برای آمپول دوم گفت درد داره بعدا نگی من بد زدم کلا به این کلمه حساسیت دارم بیشتر میترسم در جریان دردش نباشم بهتره ، چیزی نگفتم پنبه رو کشید و بدون وقفه زد فکر میکردم درد داشته ولی نه تا این حد اصلا نمیتونستم تحمل کنم دادو بیداد راه انداختم و سفت کردم خیلی تکون خوردم چند بار داد زد تمومش کنم گوشم بدهکار نبود کشید بیرون گفت اینجوری نمیشه یا آروم میشی و میزنمش یا خیلی بد میزنم که تا آخر عمرت فراموش نکنی میل خودته آروم میگیری یا نه ؟ سرمو تکون دادم و دوباره آمپولو زد خیلی طول نکشید درش آورد ، برای سومی ترسیده بود دوباره کولی بازی دربیارم شاهین و شایانو صدا زد گفت یکی بشینه رو پاش یکی هم کمرشو بگیره شما هم امیر خان سفت کنی و همکاری نکنی درمیارم دوباره میزنم هرچند بار هم تکرار شه برام مهم نیست خلاصه اینکه آمپول زدن همانا و داد زدن و همکاری نکردن من همانا نمیدونم چرا اینقدر درد داشت که نمیزاشت همکاری کنم و نه خودم اذیت شم نه بقیه رو اذیت کنم ، دوباره کشید بیرون پسراش خیلی اعتراض کردن که نباید میکشیدی بیرون اذیت میشه و ... گفت من تهدید کردم باید جدی میگرفت دوباره تکرار شه همینکارو میکنم و بدون هیچ حرفی دوباره آمپولو زد اینبار خیلی سعی کردم خودمو کنترل کنم و آروم باشم که مجبور نشه باز درش بیاره اصلا شوخی نداشت مثلا میخواست 5 تا رو با هم نزنه :-) استراحت داد گفت یکی دو ساعت دیگه اون 2 تا رو میزنم خیلی تو فکر اون 2 تا بودم کی و چه جوری خوابم برد نمیدونم فقط میدونم اصلا دوست نداشتم زمان بگذره که زودتر از همیشه هم گذشت باباش اومد بیدارم کرد چشمامو که باز کردم دیدم با 2 تا آمپول وایساده رو سرم گفت بدون هیچ حرفی برگرد برگشتم اینقدر استرس داشتم آماده نشده بودم خیلی خندید گفت تو شهر شما این مدلی آمپول میزنن ؟ به روی خودم نیاوردم خودش آماده ام کرد گفت عجله دارم باید زود برم دنبال مهمونا کولی بازیتو بزار برای شب و الان آروم باش و همکاری کن اینم گفت که هرچقدر میخوام داد بزنم ولی تکون نخورم و برنگردم همین که میتونستم داد بزنم جای شکرش باقی بود اولی رو تحمل کردم ولی برای دومی طرف اگه غرق میشد یا ببر و خرس و ... بهش حمله میکردن  به اندازه من دادو بیداد راه نمیدانخت هر کی اونجا بود تو اتاق جمع شد هرکسی هم یه تیکه مینداخت به شاهینم تیکه انداختن که به خاطر داشتن دوست شجاعی مثل من باید به خودش افتخار کنه و ... اینا که تموم شد اصلا خوشحال نبودم آمپولای شب خیلی فکرمو مشغول کرده بود بدتر از همه اینکه مهمون داشتن و نمیتونستم کولی بازی در بیارم حاضر بودم برم بیرون بزنم ولی اونجا نباشم
واما شب :
مهمونا اومدن شام خوردیم هرکدومشون مشغول یه کاری بودن منم رو مبل نشسته بودم داشتم با شاهین بازی میکردم دقیقا وسط مسابقه بودم باباش آروم گفت امیر تو اتاق گفتم اصلا وقتش نیست گفت نمیدونستم باید از قبل وقت میگرفتم اگه لطف کنی بری تو اتاق و چند دقیقه وقتتو بهم بدی ممنون میشم گفتم حرفشم قشنگ نیست ، پاشد رفت فکر نمیکردم بخواد اینکارو بکنه اگه از قبل میگفت باسر میرفتم تو اتاق باباش رفت تو آشپزخونه و بعد از چند دقیقه اومد جلو مهموناش و خانواده خودشو خانومش گفت ببخشید تنهاتون میزارم آقا امیر 2 تا آمپول داره بزنمشون در خدمتتون هستم  فقط باید دوربین ها رو من زوم میشد و چپ راست از قیافه من که اون لحظه به قول بعضی مدیر های وب خفن ناک دیدنی شده بود عکس میگرفتن پخششم میکردن تا این حد دیدنی بود ، خودش خیلی به قیافه ام خندید مونده بودم چه جوری و با کدوم رو پاشم برم تو اتاق تیکه ها و شوخی و ... هم تمومی نداشت هر کی یه حرف زد و به شجاعتم خیلی بیشتر اضافه شد ، که باباش گفت اصلا نیاز نیست زحمت بکشی چون وقت نداری نمیخوام وقتت گرفته شه تا اتاق بیای شایان و شاهین زحمتشو میکشن یکی دستمو گرفت یکی پاهامو هرچی مقاومت کردم و گفتم خودم میام وقتم متعلق به تک تک شماهاست قبول نکردن و با آبروریزی هر چه تمام تر رفتیم تو اتاق گفت دادو بیداد و تکون خوردن و سفت کردنو میزاری کنار الان همه میدونن آمپول داری بخوای هم نمیتونی فقط خواستم یادآوری کنم فقط برگشتنو نگفت که اونم خیالش از پسراش راحت بود و میدونست نمیتونم برگردم مجبور شدم تا آخرش صدام در نیاد و تحمل کنم از اون روز تا 3 روز بعدش که اونجا بودم هر وقت باباش منو میدید یه دل سیر به منو کارامو قیافه اون لحظه ام میخندید و تمومی هم نداشت
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اردیبهشت ۱۳۹۳ساعت 22:26 توسط حسین|

سلام به همه آجیا و داداشای گلم خیلی خیلی ببخشین دیر اومدم و نتونستم عید برسم خدمتتون ولی خیلی زیاد به یادتون بودم و هر وقت تونستم به خونه های خوشگلتون سر زدم

森ガール かわいい 静止 のデコメ絵文字森ガール かわいい 静止 のデコメ絵文字森ガール かわいい 静止 のデコメ絵文字森ガール かわいい 静止 のデコメ絵文字森ガール かわいい 静止 のデコメ絵文字森ガール かわいい 静止 のデコメ絵文字森ガール かわいい 静止 のデコメ絵文字森ガール かわいい 静止 のデコメ絵文字

 キラキラ、お花 など のデコメ絵文字 در رابطه با موضوعی که نی نی ناس خانوم تو وبش گفته بود باید بگم هاله خانوم شما شاید عقده داشته باشی و بخوای با یکی دوست شی و خیال پردازی کنی مختاری ولی هیچوقت تهمت نزن مطمئن باش یه جایی به بدترین شکل ممکن پسش میدی میسپارم به خدا ایشالا خودش هر طور که دوست داره جوابتو بده قبلا هم یه حرفایی زده بودی که خودم از خوندنشون خجالت کشیدم اگه تو وب نذاشتم دلیلش این بود که اینجا خواهرای گلم هستن و همینطور داداشیام خیلی برام مهم هستن و نمیخواستم حرفای زشتتو بزارم بخونن  و حتی اسمتم نیاوردم اگه شمارتو تو وب نزاشتم دلیلش اینه که من رو همه دخترا و پسرایی که اینجا میان و منو داداش صدا میزنن تعصب دارم و هیچوقت نخواستم شماره و آدرس بعضی ازخواهر نماها پخش شه یکبار کلی تذکر دادم  شاید دست از کارا و تهمت و حرفات برداری تذکر هم دادم که دیگه کوتاه نمیام و کامل با اسم و مشخصات تو وب میزارم مثل اینکه خودت دوست داری وبرات مهم نیست شمارتوداشته باشن منم حرفی ندارم ... چند بار خواستم کامنت قبلیتو بزارم تو وب حتی عکسم گرفتم و آپلودش کردم ولی از بس حرفات زشت بود من به جای تو خجالت کشیدم تو وب بزارمش و صرف نظر کردم ولی همیشه هم اینجوری نیست برای بارهای بعد حواست باشهキラキラ、お花 など のデコメ絵文字

森ガール かわいい 静止 のデコメ絵文字森ガール かわいい 静止 のデコメ絵文字森ガール かわいい 静止 のデコメ絵文字森ガール かわいい 静止 のデコメ絵文字森ガール かわいい 静止 のデコメ絵文字森ガール かわいい 静止 のデコメ絵文字森ガール かわいい 静止 のデコメ絵文字森ガール かわいい 静止 のデコメ絵文字

سلام.من 19سال دارم .اين خاطره مال جن روز قبله كه من همش سرفه ميكردم تا اينكه استادم سر كلاس متوجه شد و از من خواست بعد كلاس برم مطبش كه دقيقن روبه رري دانشكدست.وقتي معاينم كرد كفت برو رو تخت بخواب حساسيت شديده.منم انكار دنيا رو سرم خراب شد.از يه طرف وحشت داشتم از امبول از يه طرف خجالت ميكشيدم بكم.ديدم استاد از كمدش 3 تا سرنكدراورد.من تو عمرم 3تا امبول با هم نزده بودم.يدفه در ذهنم جرقه اي زده شد! كفتم استاد تا شما امبولارو اماده ميكنيد من برم كيف بولم كه تو كلاس جا مونده رو بيارم و قيافه شجاعانه اي كرفتم كه جاي شك نميذاشت.اونم كفت زود بركرد و من الان با سربلندي تمام درخدمتتون هستم.فقط همجنان سرفه هاي من ادامه داره و بدتر از اون بد از عيد با ايشون كلاس دارم.فك كنم ابرومو جلوي همه ببرن.استاددد غلط كردم.بجه ها دعا كنيد حذفم نكنه!!

森ガール かわいい 静止 のデコメ絵文字森ガール かわいい 静止 のデコメ絵文字森ガール かわいい 静止 のデコメ絵文字森ガール かわいい 静止 のデコメ絵文字森ガール かわいい 静止 のデコメ絵文字森ガール かわいい 静止 のデコメ絵文字森ガール かわいい 静止 のデコメ絵文字森ガール かわいい 静止 のデコメ絵文字

منم از آمپول میترسم شدید...! مهدیه ام 22 ساله.
یادمه کلاس پنجم ابتدایی بودم و سرماخوردگی شدیدی گرفتم و برف شدیدیم اومده بود و به ناچار راهی بیمارستان شدم.دکتر دوتا آمپول واسم نوشت و به مامانم گفت یکیشو همین الان بزن حالش بده. منم تا چشمم به آمپول و دکتر افتاد زدم به چاک تا رسیدم به حیاط بیمارستان تصور کنید یه دکتر گنده و مامانم ویه پرستار افتاده بودن دنبالم که آخرش پرستاره منو گرفت و کشون کشون برد تو اتاق تزریقات منم فقط جیغ میزدم.منو انداخت روی تخت و رفت آمپولو آماده کنه که باز فرار کردم. خوردم به آبدارچی و همه ی چایی ها ریخت رو زمین بعد یه دفع خوردم به همون دکتر گنده.اونم با یه دست منو بلند کرد و آورد توی همون اتاق تزریفات خواستم دوباره فرار کنم که یه پرستار دیگم اومد دکتر و آبدارچی و پرستار و مامانم منو گرفتن ته کفشم گلی شده بود تموم لباساشون رو گلی کردم اما ولم نکرد تموم مردم جمع شده بودن جلوی در اتاق و در آخر آمپول رو زدن اینقد جیغ زده بودم صدام در نمیومد کلا سرماخوردگی رو فراموش کردم.حالا در حال مرگ هم باشم نمیرم دکتر...!!!ابن بود خاطره جنجالی من یه بیمارستان رو معطل خودم کردم.

森ガール かわいい 静止 のデコメ絵文字森ガール かわいい 静止 のデコメ絵文字森ガール かわいい 静止 のデコメ絵文字森ガール かわいい 静止 のデコメ絵文字森ガール かわいい 静止 のデコメ絵文字森ガール かわいい 静止 のデコメ絵文字森ガール かわいい 静止 のデコメ絵文字森ガール かわいい 静止 のデコメ絵文字
ساریناهستم24ساله یه خواهرویه برادربزرگترخودم دارم خواهرم ازدواج کرده شوهرش پزشکه برادرمم داره برای پزشکی میخونه هفته قبلی سرماخورده بودم رفتم خونه خواهرم که شوهرش متین باشه معاینم کنه معاینم کرد گفت بایذامپول بزنیدمنم ازامپول میترسم دشمنم امپول زدنه برام نوشت خواهرم رفت ذاروهاروگرفت اومدخونه گفت بده متین برات بزنه گفتم نه میرم درمانگاه دوستم برام بزنه خواهرم اسرارکردمنم که خجالتی بودم مجبوربودم قبول کردم رفتم تواتاق متین اومدگفت اماده ای گفتم اره دوتاامپول زدم خیلی دردم گرفت ولی مچبوربودم ابروم نره چیزی نگفتم گذاشتم تاامپولابزنه زدبعددیگه اورفت گریه کردم دیگه باگریه خابم بردخابیدم بعدبلندشدم رفتم خونه خواهرم گفت کجامیری بمون یه امپول دیگه داری گفتم نه میرم خونه رفتم خونه مامانم پرسیدحالت خوبه گفتم اره دیگه شام خوردم رفتم تواتاقم فرداظهرخواهرم خونه دعوت بودن اومدن غذاخوردیم هنوزحالم خوبه خوب نشده بودبعدازغذامتین اومدداخل اتاقم گفت اماده ای امپول اخری بزنم گفتم نه چون نمیخام بابام اسراکردمجبورشدم امپول زدم ولی خیلی دردداشت گریه کردم متین میگفت زشته دختربزرگی مگه بچه ای این کارارومیکنی منم حرصم گرفته بودنمیتونستم چیزی بگم فقط گریه میکردم حالابعضی موقع وقتی میبینمش چیکارکردمه خندم میگیره
ببخشیدطولانی بودایشالله که خوشتون اومده باشه

森ガール かわいい 静止 のデコメ絵文字森ガール かわいい 静止 のデコメ絵文字森ガール かわいい 静止 のデコメ絵文字森ガール かわいい 静止 のデコメ絵文字森ガール かわいい 静止 のデコメ絵文字森ガール かわいい 静止 のデコメ絵文字森ガール かわいい 静止 のデコメ絵文字森ガール かわいい 静止 のデコメ絵文字
من روشنکم 24 سالمه...در حد فیفا از امپول میترسم...ولی این خاطره مربوط به نامزدم میشه...همش منو سرزنش میکرد که مگه آمپول ترس داره که تو انقدر میترسی...تا اینکه جاتون خالی هفته اول عید رفتیم لاهیجان و همسر گرامی بنده به شدت سرماخورد...منم که دانشجو پزشکی و هلاک معاینه مریض .صبح که از خواب بیدار شدم دیدم اصلا حال نداره گفتم صادق پاشو بریم دکتر حال نداری گفت نه چیزی نیست خوب میشم فقط یه قرص به من بده منم رفتم واسش قرص آوردم خورد و دوباره خوابید...ظهر که رفتم بیدارش کنم واسه نهار دیدم تب داره دیگه معتل نکردم بیدارش کردم و معاینش کردم...اوضاع گلوش داغون بود...به بابام که پزشکه گفتم واسش دارو نوشت و برادرم رفت داروهاشو گرفت...بابام 3تا آمپول نوشته بود 2تا6.3.3 و 1دگزا منم سریع یه 6.3.3 و دگزا برداشتم رفتم تو اتاق گفتم آماده شو آمپولاتو بزنم.یه نگاه به من کرد گفت شوخیت گرفته گفتم نه تو که نمیترسی زود باش دیگه...گفت روشنک حال ندارم سر به سرم نزار گفتم پس میترسی دیگه...کم نیاورد گفت باشه بیا بزن...منم آمپولارو آماده کرد گفتم اول اونو میزنم که درد داره فقط خودتو سفت نکن سریع پنبه کشیدمو و سوزنو فرو کردم...یه کم که گذشت یهو گفت آییییییییییییییی درش بیار دیگه درد داره پاشو از زانو خم کرد گفتم تموم شد پسر شجاع...گفت بد زدی گفتم الان بهت میگم بد زدن چیه گفت نه نه خوب زدی من میترسم منو میگید انقدر ذوق کردم که بلاخره اعتراف کرد که میترسه دیگه دگزارو یادم رفته بود که خودش گفت مگه دوتا نبود پس چی شد؟گفتم آره بزار الان میزنم دگزارم زدم ولی دیگه ساکت نبود چون لو رفته بود از اول تا آخر هی آخ آخ میکرد...
ممنون که خوندید دوستای گلم...ببخشید نگاههای مهربونتون خسته شد...

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم فروردین ۱۳۹۳ساعت 14:58 توسط حسین|

سلاااااااااام به آجیا و داداشیای گل خودم birth day candle smiley خوبین ؟ خسته کاراتون نباشین من که اصلا خسته نیستم و طبق معمول همیشه فقط در حال نظارت بودم تا یادم نرفته عیدو به همه شوماها تبریک میگم ایشالا سال خوبی داشته باشین و به همه آرزوهای خوشگلتون برسین داداشی همتونو خیــــــــــــلی دوست داره و خوشحاله که شوماهارو داره ゜*ピンク*゜ のデコメ絵文字دیه بیشتر از این وقتتونو نمیگیرم بریم سراغ خاطره داداش فرشــــــــــــــــــــــاد گل :


سلام به همگی.فرشاد هستم 26سالمه.

این خاطره مربوط میشه به بهمن ماه سال گذشته.خاطره من از اونجا شروع میشه که پدر و مادرم به مدت یک ماه میخواستند برند مسافرت بعدکلی سفارش لحظه اخر بابام به فرزاد و فریناز گفت:ازحالا تاوقتی من برگردم حرف فرشاد و گوش کنیدحرف اون حرف منه.<بله دیگه فرزند ارشد خانواده ام>بلافاصله بابازنگ زد به عموم سفارش مارا کردند و از اونجایی که پدرم خیلی به بنده لطف دارندمنو به عموم سپردندو رفتند.هفته اول ودوم به خوبی وخوشی و مهمونی و...گذشت.

اول هفته سوم بود یکی از دوستام زنگ زد که امشب بریم استخر؟به فرزاد گفتم قبول کردرفتیم استخر موقع برگشت استارت ماشین نمیزد انواع راه ها را امتحان کردیم ولی بی فایده بود هیچی دیگه ماشین و قفل کردیم چون دیر وقت بودماشین دربست کم بود پیاده برگشتیم سمت خونه.تو راه فرزاد سردش بود منم کاپشنم و دراوردم بهش دادم که بپوشه تا برسیم خونه قندیل بستم.تنها کاری که کردم یه دوش اب گرم گرفتم و خوابیدم.صبح زود ازبدن درد شدید بیدار شدم سرم سنگین شده بود گلومم درد میکرد
به هرسختی بودبلند شدم رفتم اتاق خواهرم حالا مگه دلم میومد صداش کنم باخودم درکلنجار بودم که خودش یه لحظه بیدارشد منم از فرصت استفاده کردم
وصداش زدم بهش گفتم حالم خوب نیست.تب گیر اورد گذاشتم تب داشتم دوتاقرص برام اورد خوردم گفت:همین جا بخواب من بیدار میمونم.نمیدونم چه مدت گذشته بود که حس کردم یکی داره صدام میکنه چشمامو باز کردم دیدم عموم و فریناز کنار تخت ایستادند یه نگاه به عمو میکردم یه نگاه به خواهرم . عمو رفت از اتاق بیرون به فریناز گفتم قضیه چیه؟<عمواینا واحد روبروی ما زندگی میکنند یعنی همسایه ام>گفت:عمو باهات کار داشت تا اومد تو اتاق داشتی ناله میکردی عمو پرسید چی شده؟منم گفتم حالت خوب نیست!! داشتم به شانس خودم لعنت می فرستادم که عمو با کیف معاینه اومد تو اتاق به فریناز گفت:عموجون فرزاد بیدار کن.بعداومد کنار من روی تخت نشست با اخمی که عموم کرده جرات نکردم حرفی بزنم معاینه ام کرد و نسخه را نوشت دادن به فرزاد بره بگیره.ناگفته نماندعمو فرزادم معاینه کرد سرما نخورده باشه.اماخداراشکر حالش خوب بود.<یه کارتون بود به اسم گالیور هی میگفت من میدونم ...من میدونم دهه شصتیاا خوب یادشون>دقیقا یه همچین صدایی مدام تو مغزم میگفت من میدونم امپول نوشته...من میدونم...یه پیام دادم فرزاد که عمو امپولم نوشته جواب داد بله 6تا.یعنی همین کافی بود تا من قبض روح بشم<مدیونید اگه فکر کنید میترسم نه فقط نسبت به امپول دیر کنار میام>فرزاد که اومدچشمم روی پلاستیک دستش قفل شد امپول و قرص و یه شیشه شربت محتواش بود گفتم:عموجون حالا این همه لازم نبوداااااا باقرص خوب میشدم.عمو به فریناز گفت:الکل و پنبه بیاره به منم گفت اماده شو!گفتم:عمو
گفت:فرشاد جان حالت خوب نیست باید امپول وبزنی پس چونه نزن.
فرزاد و فریناز از اتاق رفتن بیرون.اماده شدم.عمو 2تا ازامپولا را اماده کرد اومد بالای سرم وگفت:فرشاد شلوغ نمیکنیااااااااا
امپولات درد ندارن<اصلا فکر نکنید سابقه ام تو زدن امپول خرابه که ناراحت میشم>سرمو تکون دادم که یعنی باشه.از استرس به سختی نفس میکشیدم تو دلم اشوب بود.یه حالی داشتمامپولو که زد یه اخ گفتم و لبم و گاز گرفتم که صدام درنیاد این تموم شد سریع پنبه کشید و امپول بعدی زد از همین ثانیه اول معلوووووم بود درد داره وای به حال وسطای تزریق که نمیدونم چه جوری توصیف کنم.خواهرم کنار تختش یه خرس پشمالو گذاشته این و برداشتم فشار میدادم که یعنی دردم کمتر بشه ولی دیگه نتونستم تحمل کنم یه دادی زدم و پامو از زانو خم کرده بودم و تکون میخوردم.عمو عصبانی شد دراورد گفت:فرشاد بچه شدی؟خجالت بکش!به امپول نگاه کردم هنوز نصفه پر بود.عمو فرزاد و صدا کرد که کمرمو بگیره.دوباره زد 1 ثانیه بعد دردش شروع شد.دیگه نمیتونستم تکون بخورم فرزادم جوری منو گرفته بود انگار دزد گرفته.پامو سفت کردم هرچی عمو گفت شل کن دردت بیشترمیشه گوشنکردم چند تاضربه زد شل کردم ولی دیگه به التماس افتاده بودم که عمووووو تو رو خدا درش بیار...نمیتونم دیگه تحمل کنم..عموووووو....ولی عمو تااخرش تزریق کرد ودراورد گفت استراحت کن.<یعنی معنایی جمله امپولات درد نداره راکامل فهمیدم وبه راحتی درک کردم>براسومی عمو گفت:این درد داره ولی تحمل میکنی.گفتم:یاخداااااااا اون دوتا که گفتید درد نداره این بود وای به حال این یکی.عمو خنده اش گرفته بود ولی سعی میکرد نخنده گفت:فرشاد زشته تو خودت دکتری.برگرد.سمت چپ و پنبه کشید و زدبه به خودم میگفتم خجالت بکش...یه امپول دیگه میزنی تموم میشه...ولی یه لحظه حس کردم دیگه نمیتونم ارو باشم.ثانیه به ثانیه دردش بیشتر میشد منم بی خیال عمو و تهدیدها و امپولای شب شدم شروع کردم به داد و بیداد این خرس رو از بس فشار دادم شکلش عوض شده بود.عمو بلند تر از من داد زد فرشاد صدا نشنوم.متوجه شدی؟میخوای در بیارم دوباره بزنم؟برای اینکه عمو دوباره به زحمت نیفته بالشت و گاز گرفتم که صدام کم بشه به هر زوری بود تحمل کردم که عمو گفت:تمو شد.اما به لطف خواهر گلم امپولای شب ونزدم..

ببخشید که طولانی بود یا با حال نبود وچشمای قشنگتون خسته شد!امیدوارم خوشتون اومده باشه.مرسی که خوندید

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند ۱۳۹۲ساعت 16:8 توسط حسین|

سلام عزیزای دل برادر خوبین ؟ ببخشین دیروز میخواستم بیام حالم جالب انگیز ناک نبود نشد که بیام الانم آپ کنم یکی دو  ساعت دیه تشریف میبرم مهمونی احتمالا شنبه برگردم مدیونه هر کی بگه نیای با این اومدنتشکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- bahar22.com ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی

سلام زهرا هستم 14 سالمه حدودا 10 روز پیش جمعه از خواب پاشدم ساعت 10 و خورده صبح امتحان فیزیک هم داشتم . رفتم دست و صورتمو بشورم بدجور سرفه میکردم. دیدم حالم خوب نیس اودم تو اتقم رو تخت خوابیدم و سرفه و عطسه هم ادامه داشت. هرچی آب میوه داروی گیاهی مامان ریخت تو حلقم فایده نداشت دیدم تب و سردردم به اونا اضاف شد. عصر گفتم حالم بده نمیتونم درس بخونم ببا گفت پاشو بریم دکتر ... منم بخاطر امتحان چیزی نگفتم آماده شدم رفتیم بیمارستان فقط یه نفر قبل ما تو مطب بود زود نوبتمون شد با مامان رفتیم اتاق دکتر چند تا سوال پرسید و معاینه کرد بعد گفت یه آمپول نوشتم همین الان بزن چون تب داری

بابا داروهارو گرفت تو اتاق تزریقات کسی نبود گفتن برید بخش اورژانس ... آمپولو دادیم آماده کنه دیدم اونجایی که آمپول میزنن به جا تخت تزریقات تت اتاق عمل گذاشته حالا تخت تزریقات خودش کم استرس داره که وووووووووویییییییییییییی گفتم اینجا نمیزنم هر چی گفتن آمپولو آماده کرده و ... گفتم نمیزنم وقتی خواستیم بریم بیرون بابا به مسئول اورژانس گفت این همه کارکن برا اینجا گذاشتین میتونستین یه نفرم بذارین تو تزریقات گفتن ما اینجا هم تعدادمون کمه هر ساعتی یه نفر برا آمپول میاد خوب بیاد همینجا بزنه حالا خوبه همه شون بیکار بودن داشتن باهم حرف میزدنا ... به آقایی که مسئولش بود گفتم مگه شهر هرته جای تخت تزریقات تخت اتاق عمل گذاشتین داشت میگفت خوب رو یکی دیگه میخوابیدی من رفته بودم داشت با دیوار حرف میزد ...داشتیم میرفتیم بیرون یکی از پزشکا دوست بابا بود منم اصلا ازش خوشم نمیاد دیدش و سلام و ... گفت چی شده اینجایین بابا باش توضیح داد و یکیو فرستادن بیاد تو اتاق تزریقات آمپول منو بزنه قبل از این که بره خانومه گفت حالا تخت با تخت چه فرقی میکنه حالم خوب نبود حوصله نداشتم جوابشو بدم وگرنه میگفتم پس تخت اتاق عمل ببر تو خونه تون برا خواب ازش استفاده کن
به هر حال ممکن بود حرصشو با آمپول سرم خالی کنه رفتیم دوباره آمپولو خریدیم یه پنی سیلین 800 بود رفتم درمونگاه سرنگ رو گفتن سوراخه برید یکی دیگه بخرید
قبض گرفتیم من رفتم رو یکی از تتا بخوابم اگه بخوام آمپولو بزنم سریع میرم میخوابم میدونم اگه وقتی داره آمپولو آماده میکنه ببینمش وحشت میکنم در میرم صدای کفش که میومد قلبم تند میزد تا بالاخره اومد آمپولو بالا سرم آماده کرد صداشو میشنیدم ولی برنگشتم ببینم پنبه رو که کشید یهو سفت کردم گفت یه نفس عمیق بکش و آمپولو فرو کرد درد داشت نمیتونستم شل بگیرم خودمو به هر حال تموم شد سرنگو کشید بیرون رفت. لباسامو مرتب کردم تشکر کردم رفتم تو ماشین ... نتونستم استراحت کنم آمپول اثر نکرد نتونستم بخونم امتحانمم خوب ندادم
اگه بی مزه و طولانی بود به داداش حسین بگین خاطره ی خودشو بذاره جبان کنه

انشاا... همیشه سلامت باشیییییییییییییید

عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- bahar22.com ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی

سلام دختری 29 ساله هستم خاطره اول مربوط به 10 سالگی یه بار سرما شدیدی خوردم با مامان رفتم دکتر با استرس زیاد خلاصه دکتر بعد از معاینه به من بیچاره ترسو 1 دونه پنیسلین6.3.3 داد رفتیم طرف تزریقات به مامان گفتم تو برو تو من الان میام مامان رفت داخل اتاق من یکم طولش دادم خیلی میترسیدم خلاصه با استرس رفتم تو اتاق پرستاره یه دختر جون بود خیلی هم بد اخلاق بود امپول تو دستش بود نشسته بود رو تخت منتظر من بود از این که خیلی منتظر شده بود حسابی عصبانی بود گفت بخواب خوابیدم ولی همش التماس میکردم یواش بزنه از رو پهلو خوابیدم گفت درست بخواب گفتم همینجوری بزن گفت درست بخواب هنوز نزده بود شروع کردم به جیق زدن به مامان گفت بره بیرون با جیق زدن گفتم نه گفت پس ساکت باش خلاصه امپول زد وای گلوم درد گرفت از بس جیق زدم از بس محکم زد نمیدونم امپول به عضلم زد یا به استخون مردم و زنده شدم  ...  خاطره دومم مربوط به اول راهنمایی سرما شدید خورده بودم دکتر بهم 2 تا 1200 داد با پنیسیلین 6.3.3 رفتیم اتاق تزریقات پرستاره یه دونه از 1200 با پنیسیلین رو با هم مخلوط کرد ریخت توی یه سرنگ و زد وای که چه قدر درد داشت 2 تا امپول خیلی قوی با هم مخلوط کنن بزنن خیلی دردش زیاد میشه وقتی میخواستم بلند بشم نمیتونستم به معنای واقعی فلج شده بودم پام درد خیلی خیلی وحشتناکی داشت از درمانگاه تا کنار ماشین بابا مامان و مادر بزرگم دستای منو گرفته بودن و منو راه میبردن چون خودم نمیتونستم حتما دیگه شما میدونید زمان تزریق چه قدر جیق زدم و گریه کردم شب رفتیم خونه مادر بزرگم بهش سر بزنیم مامان و بابا جریان امپول زدنم و تعریف کردن عمو اینقدر عصبانی شد که حد نداشت میگفت کدوم ادم بی وجدانی این بلا رو سر این بچه آورد شما نگفتید این امپول واسه جسه این بچه زیاده اخه من خیلی ضعیف و لاغر بودم خلاصه عمو اون یکی امپول 1200 از اونا گرفت به جاش یه پنیسیلین 800 داد فرداش رفتم پرستاره عوض شده بود یه دختر جون خیلی مهربون امپولا رو قاطی کرد و زد دردش خیلی خیلی کمتر از روز قبل بود و زیاد اذیت نشدم و به جای جیق و داد و گریه فقط یکم اخ اخ کردم بعدش که تمام شد برعکس روز قبل که چند نفری منو گرفته بودن راه میبردن این بار خیلی راحت خودم بلند شدم رفتم  نوشته شده توسط

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند ۱۳۹۲ساعت 15:51 توسط حسین|


آخرين مطالب
» دو کلام حرف
» ممنون داداش سیاوش
» ممنون داداش فرشاد گل
» میسی داداشی آرش گلم
» داداش فرزاد گل
» ممنون داداش فرشاد
» هم اتاقی داداشی گلتون
» ممنون آجی های گل
» ممنون از داداش فرشاد و آجی گلیش
» ممنون آجی زهرا و far fary گل

Design By : Pichak