خاطرات تلخ اما شیرین

سلام به آبجیای گل و صبورم،  عیدتون مبارک نماز روزه هاتون قبول باشه 

از شنبه میرم دنبال وصل نت شرکت قبلی هرروز قول میداد بوصله و نوصلید،  داداشیتونو ببخشید همیشه به یادتونم 

امیدوارم آب یخ و فراموش نکرده باشید و خودآزاری نکرده باشید 

بریم سراغ خاطره : ممنون داداش فرزاد گل 

سلام فرزاد هستم24سالمه.این قضیه مربوط میشه به فروردین 92.من به فصل
بهارحساسیت دارم.یعنی دچار خارش و قرمزی چشم و عطسه میشم.اکثرا این جور موقع ها قرص ضدحساسیت میخورم تابهتربشم.هفته دوم تعطیلات عیدخانواده ام رفتن مسافرت فقط من وداداشم فرشاد{معرف حضورتون که هستن}خونه بودیم.یه روز از صبح حالم خیلی بد بود.چشمام می سوخت و عطسه میکردم حالانه یکی نه دوتا نزدیک 10.15عطسه مکرر.هروقت مریض بشم اقا داداشم بدجور میره تو کوکم تا وقتی مچمو نگیره ول کنم نیست.{اصلا فکر نکنید منم جبران میکنم که ناراحت میشم}گفت:خوبی؟گفتم اوهوم!
رفتم تو اتاقم که جلو چشمش نباشم.اومدتواتاق گفت:پاشو بریم دکتر.گفتم: نمی خوادخودم خوب میشم.هی از اون اصرار از من انکار.باهاش حرف زدم تا شب وقت گرفتم که اگه بهتر نشدم بدون هیچ حرفی میریم دکتر.تاشب کلی خوددرمانی کردم ولی بی فایده بود.بدتر میشدم که بهتر نشدم.فرشادم معلوم بود به زور داره تحمل میکنه تا شب بشه!!ساعت 9شب بودفرشاد اماده شدکه بریم دکترگفت:پاشولباس عوض کن بریم.
دیدم دیگه نمیتونم راضیش کنم اماده شدم رفتیم درمانگاه.زیادشلوغ نبود.قبل از اینکه نوبتم بشه فرشادگفت:خودت همه علائمی که داری به دکتر میگی چیزی پنهون نمیکنیاااااا!!رفتیم داخل مطب با نگاه هایی که فرشادبهم میکرد مجبور شدم همه رابگم.دکتر معاینه ام کرد چندتاا سوالم پرسیدوشروع کرد به
نوشتن نسخه.چشمم به دست دکتربود ببینم چی مینویسه حالایکی نبود بگه
اخه توچی از پزشکی میدونی؟والاااااا!!نسخه رادادبه فرشاد اومدیم از مطب بیرون.گفت:همین جا بشین تامن بیام.رفت نسخه را گرفت.دکتر3تا امپول وچند تابسته قرص ویه شربت حساسیت برام نوشته بود.فرشادیکی از امپولارا با قبض داد بهم گفت:میخوای باهات بیام؟گفتم:داداشی خودت برام بزن.{از خدا پنهون نیست از شمام پنهون نباشه تصمیم داشتم اگه راضی شد رفتیم خونه امپول و نزنم.}ولی انگار فکرم وخوندگفت:نه امپول امشب همین جا بزن فردا را خودم برات میزنم.رفتم اورزانس از شانس بدم کسی نبود.امپول و باقبض دادم پرستار واماده شدم.پرستار پنبه را کشید وامپول و زد لبم و گاز گرفتم که صدام در نیاد کشید بیرون گفت:تموم شد.تشکر کردم لباسم ومرتب کردم اومدم بیرون.فرشاد گفت:زدی؟گفتم.پ.ن.پ.دوستانه باهم حلش کردیمتوماشین به فرشاد گفتم اگه بهترشدم اون دوتا امپول و نمیزنم.گفت:باشه!!
صبح بعدش بهتربودم.فقط چشمام قرمز بود.خوشحال شدم که امپولا را نمیزنم ولی ای کاش خوشحالی نمیکردم!!میپرسید چراا؟؟خب صبرداشته باشیدحالا خدمتتون عرضمیکنم.به خاطر یه موضوعی باید میرفتیم باغمون.به فرشاد گفتم منم میام.گفت:نه خودم میرم دوباره حالت بد میشه.{اخه به درخت گردو وچنار و..حساسیت دارم}گفتم :نه خوبم.گفت:پس امپولاتو بیار لازم شد همراهمون باشه.خلاصه رفتیم.تواین چند ساعتی که باغ بودیم انگار همه عناصر هستی دست به دست هم داده بودن تا من دوباره حالم بد بشه.هرچی فرشاد گفت: بیا امپولت وبزنم قبول نکردم.میگفتیم بریم خونه وب میشم.تو راه اینقدر حالم بدبود که به سختی نفس میکشیدم.خودم بهش گفتم بریم بیمارستان.{نزدیکترین بیمارستان به ما اون لحظه بیمارستانی بود که کلا به کشتارگاه تو شهرمون معروف.یعنی ادم سالمم بره تو این بیمارستان باید شانس خوبی داشته باشه تا زنده بیرون بیاد.بدترین بیمارستان شناخته شده است}به فرشاد گفتم بریم همین بیمارستان گفت:نه تحمل کن میریم درمانگاه.گفتم:
دیگه نمی تونم نفس بکشم همین جا بریم.با اینکه راضی نبود به خاطر من قبول کرد.رفتیم بیمارستان قسمت اورزانس و تزریقات شلوغ بود.چندتا مورد تصادفی اورده بودن.تو سالن انتظار نشستیم تا شماره ام و اعلام کنند.بعد چندمین صدام زدن.رفتم تو اتاق.{امپول و موقع قبض گرفتن باید تحویل پذیرش میدادیم}.چون شب قبل همین امپول و زده بودم خیالم راحت بود که درد نداره!! ماده شدم پرستاره اومد گفت:یه نفس عمیق بکش .پنبه را پکشید وامپول و زد یه دردبدی تو پام حس کردم.کم کم بیشترم میشدیه دادی زدم که بتامتازون اینقدر درد نداره!پرستار گفت:بتامتازون چیه؟امپولت سفتریاکسون بود.گفتم خانوم اشتباه زدی!!گفت:وااااا پس به من اشتباهی دادن وامپول وکشید بیرون.گفت:ببخشید و خندید!!گفتم خانوم محترم ببخشید که نشد حرف!!فرشاد که صدام و شنید اومد تو اتاق گفت:چی شده؟چراداد میزنی؟منم براش گفتم چی شده!!فرشادم یه بحثی با پرستار کرد. گفت:اگه بلایی سر داداشم میومد که بیمارستان و روسرتون خراب میکردم.فکر کن به جا این بهش پنیسیلین زده بودی داداشم میمرد که...پرستارم قبول نمیکرد کارش اشتباه بود فقط میگفت حالا که چیزی نشده.یکی دیگه از پرستارا گفت:الان میرم از داروخانه بیمارستان امپولتون و میگیرم.فرشاد گفت:دیگه لازم نیست.اومد کمکم کرد بلند شدم جای امپول خیلی درد میکرد.برگشتیم خونه فرشاد امپولم و زد.ببخشید که طولانی بود یعنی خلاصه شده تعریف کردم.خخخخخخ 

نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم مرداد 1393ساعت 21:32 توسط حسین| |

سلام به آبجیا و داداشیای شوجاع خودم

روی سخنم با داداش فرشاده , داداش اینه رسمش یعنی ما هیچ, خاطره رو به خاطر نی نی تعریف میکنی به خاطر مدیریت وب تعریف نمیکنی , ای روزگار ..... بعضی جاها خیلی خندیدم ایشالا همیشه سلامت باشی . داداش فرزاد خاطره شوما ناقصه

بریم سراغ خاطره : سلام به همه دوستان وب.فرشاد هستم.این خاطره رو به خاطر خواهر مجازیم زهرا نی نی ناناس{خاله ریزه خودم}براتون تعریف میکنم.این قضیه مربوط میشه به اسفندماه1391.که بادوستام دوهفته مجردی رفتیم شمال.قبل از اینکه بریم چندروزی میشدکه سرماخورده بودم ولی باخوددرمانی بهتر شدم.شب دیر وقت رسیدیم ویلا.چون خسته بودم و حالم خوب نبود رو کاناپه خوابیدم.دوستان باهوشم فکر کردن من گرممه که نرفتم طبقه بالا بخوابم.پنکه رو روشن کردن و خودشون رفتن طبقه بالا!!صبح وقتی بیدار شدم بدنم درد میکرد.گلومم میسوخت یه قرص خوردم تا بهتربشم.ولی حس میکردم تب دارم.فرزاد گفت: به حامد بگم حالت خوب نیست؟{توجمع ما 9نفر دکترند.که حامد و نیما و کامران با هم تو یه بیمارستانن}گفتم:نه قرص خوردم بهتر میشم!!سعی میکردم مشخص نباشه مریضم چون اگه بچه ها می فهمیدن ول کن نبودن.تا اینکه عصر داشتیم بازی میکردیم یه لحظه دستم به دست نیما خورد.دستم و گرفت گفت:چرا اینقدر گرمی؟دستش و گذاشت رو پیشونیم گفت:تب داری؟ گفتم:نمیدونم!گفت:سرماخوردی.چشماتم قرمز.پاشو بریم معاینه ات کنم!گفتم:نه لازم نیست!گفت:پاشو بیا بریم من میدونم لازمه!دیدم بیخیال نمیشه گفتم:باشه اگه بهتر نشدم بعد بازی معاینه کن!!راضی شد منم دیگه حرفی نزدم!اما حس میکزدم نیما و حامدبد نگاهم میکنن!شب قبل خواب از خواب حامد بهم گفت:بهتری؟گفتم:اره چیز مهمی نبود!!روز بعد تو حیاط بودم یکی از بچه ها داشت به درختا اب می پاشید یهو شلنگ اب گرفت سمت من خیسم کرد!!گفتم سیاوش من میدونم با تو!!خلاصه کلی همدیگه را خیس کردیم برگشتیم ویلا. عصرتب ولزرشدید د اشتم.فرزاد به حامدگفت.حامدونیما و کامران وسیاوش اومدن تو اتاق.حامد نبضم و گرفت.گفت میرم کیفمو بیارم.گفتم:نمیخواد خوب میشم.گفت:فرشادمیشه حرف نزنی؟سیاوش نشست کنارتخت ناراحت بود فکر میکردبه خاطر کاری که کرده مریض شدم.گفتم سیا از قبل مریض بودم فدا سرت داداشی.حامد اومد معاینه ام کرد و رفت از اتاق بیرون.نیما و کامران و صدا کرد.سیاوش گفت:خداکمکت کنه حالاجلسه تشکیل میدن.بعدچندمین حامد ونیما اومدن.دست حامد 3تا امپول وپنبه والکل بود.گفت:فرشاد اماده شو.گفتم:چـــی؟؟گفت :میگم برگزد باید امپول بزنی!!گفتم عمراااااا من امپول بزنم.نیما گفت"یعنی چی؟همش 3تا امپول.گفتم:بگو یکی من نمیزنم!!حامد گفت یا من برات میزنم یا نیما انتخاب با خودت؟گفتم:گزینه 3 هیچکدام من نمیزنم.گفت باشه.حالا به مهران میگم برات بزنه.{مهران پسرخاله حامدفوق العاده بدامپول میزنه جوری که تا دوساعت اصلا نمیتونی راه بری}نیما گفت:ای کاش راضی میشدی خودم برات میزدم.سیاوشم گفت:راست میگه حداقل یکییش و بزن.گفتم.نهههه.حامد که اومد تو اتاق مهرانم پشت سرش بود.امپولا را دادبه مهران گفت هر 3تا را اماده کن.اومد کنارم گفت:فرشاد اماده شو.خواستم بلند شم نذاشت.با اون حالم مقاومت کردم ایستادم.حامد ونیما و سیاوش دوباره خواستن بیاند طرفم که سریع از اتاق اومدم بیرون ویلا تو کوچه.بزگشتم پشت سرم و نگاه کردم دیدم بچه ها دارند دنبالم میاند.من که تا قبل از معاینه حال نداشتم حرف یزنم با یه سرعتی فرار کردم که خودمم تعجب کردم.خلاصه 3تا ساحل دریایی من بدو بچه ها دنبال من!!چند نفری از مردم غریبه فکر کرده بودن من دزدم با یچه ها میومدن که منو بگیرند.دیگه نفس نفس میزدم یه لحظه سرعتم و کم کردم بچه ها بهم نزدیک شدن.نیما دستم و گرفت و محکم کشیدتعادلم واز دست دادم خوردم زمین. اومدم بلند شم نیما دستمو گرفت وگفت:کجا هستیم حالا درخدمتتون!!بلند شدم گفتم:خب باشه دستو ول کن!!گفت:نه به جون داداش دوریت برام سخته با هم برمیگردیم.برگشتیم سمت ویلا به نیما گفتم خودت بزن!!گفت:گفت باید حامد راضی بشه!!گفتم همچین میگی حامد راضی بشه انگار دختری اومدم خواستگاریت حالا باید بابات وراضی کنم.یه لبخند ژکوند زد گفت مهران تو ویلا منتظرته!!دیدم چاره ای نیست گفتم حامد جواب نداد.دوباره گفتم داداشی؟؟گفت فرشاد الان عصبانیم حرف نزن!!رسیدیم ویلا رفتیم تو اتاق حامد در اتاق و قفل کرد.به مهران گفت2تا امپولا را ماده کن به منم اشاره کرد برو بخواب!!با کلی غززدن دراز کشیدم اماده هم شدم.مهران اومد کنارم پنبه را کشید امپول وزد یه اخ سوزناکی گفتم که دلم برا خودم کباب ش.نیما به مهران گفت:اروم بزن.تموم شد کشید بیرون خواست بعدی را بزنه که حامد ازش گرفت:گفت خودم میزنم.چند تاضربه زد گفت:شل کن پنیسیلین.پنبه راکشید و زد.پامو تکون دادم که گفت فرشاد.گفتم به جان تو درد داره.گفت میدونم.اینم با کلی درد کشیدن تموم شد.امپول سوم و گفتم نمیزنم.گفت:دوباره شروع کردی؟این درد نداره!!گفتم نه.نیما گفت باشه شب بزن.رفتند از اتاق بیرون چند ساعتی خوابیدم.شب بهتر بودم اما حامد قبول نکرد که امپول نزنم و دوباره از خجالتم دراومد.منم بعدا جبران این همه لطف و کردم {مدیونید فکر کنید اذیتشون کردم.خخخخخخ}ممنون که خوندید ببخشید طولانی بود.یعنی خلاصه تعریف کردم.

نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم خرداد 1393ساعت 16:20 توسط حسین| |

سلام به روی ماه همتون خیلی خیلی شرمندتونم هم بابت خبر ندادنم که دیه فکر کنم همه عادت کردین هم بابت دیر آپ کردنم  این روزا سرم یه کوشورو شلوغه ببخشین http://up.patoghu.com/images/jb1p9sk26ro5beg41izn.gif افتخارم کسب کردم بعد از کسب افتخار کارهای آموزشگاه و دانشگاه به هم برخورد دیه نتونستم بیام خیلی دوست داشتم یه خاطره از خودم بزارم به خاطر قولی که به شوما گلیا داده بودم ولی امیری چند ماه پیش یه خاطره از خودش نوشته بود خواستم بگم سر قولش بوده ولی من به کل یادم رفته بود خاطره نوشته همش هم به خاطر کارهای مهم بوده فکر کنین پیر شدم ناراحت میشم  روز پدرو هم به همه باباهای گل دنیا تبریک میگم

 

http://up.patoghu.com/images/6y5yniic3z42lbnh4rt.gif پرتقالی گل سوالتو فراموش نکردم هر وقت رفتم دانشگاه رو چشمم برای شوما هم تحقیق میکنم http://up.patoghu.com/images/6y5yniic3z42lbnh4rt.gif

سلام به همه امیرم همخونه مدیریت وب این داستان هم مربوط میشه به چند سال پیش و مسافرتم به اهواز :

چند روز اونجا بودم هر کاری که دلم خواست میکردم و در کمال ناباوری میدیدم هر چقدر رعایت نمیکنم هیچ اتفاقی نمیفته فکر نمیکردم یکدفعه بخواد تلافی کنه یه روز مثل همیشه  از صبح رفتیم بیرون و ظهر برگشتیم رفتم دوش گرفتم موهام نمیه خشک بود و خیلی گرمم بود رفتم تو اتاق دراز کشیدم یه خورده خنک شم بعد برم موهامو خشک کنم که خوابم برد به نظر خودم یک ربع یا 20 دقیقه بود ولی شاهین میگفت 1 ساعته خوابیدم با اینکه پتو روم کشیده بود ولی چون موهام نمیه خشک بود و لباسام مناسب نبود فایده نداشت وقتی بیدارم کرد سرم به قدری درد میکرد که به زور میتونستم چشمهامو باز کنم حالت تهوع شدید داشتم بدنم خیلی درد میکرد و ... شاهینم خیلی خونسرد در اتاقو باز کرد و باباشو صدا زدبعد از اینکه باباش اومد و چند تا سوال پرسید گفت پاشو حاضر شو بریم دکتر گفتم حرفشم نزنین امکان نداره بیام دکتر 10 دقیقه بعد تو ماشین بودم به سمت مطب خلاصه اینکه رفتیم دکتر و هر چی بهشون گفته بودم + چیزایی که نمیدونستن و تو چشمام خوندن و تشخیص و معاینه دکتر هم روش ، نسخه مو پیچیدن رفتیم داروخانه داروهارو گرفتیم منو شاهین تو ماشین نشستیم باباش رفت داروها رو به دکتر نشون داد و برگشت هر چی تو راه پرسیدم دکتر چی گفت ، چند تا آمپول داد ، برای امروز چند تا دارم حرفی نزد تا رسیدیم خونه  ناهار خوردیم بعد از ناهار باباش گفت برو تو اتاق آماده شو مخالفتی نکردم حالشم نداشتم رفتم تو اتاق و آماده شدم ، قبل از زدن فکر میکرد خیلی شجاعم گفت 5 تا برای الان داری شب هم 2 تا میزنی همینو که گفت برگشتم گفتم فکرشم نکنید 5 تارو بزنم گفت همه رو با هم نمیزنم برای الان 3 تا داری عصرم 2 تا ، اگه اجازه بدی الان این 3تارو بزنم ، برگشتم پنبه رو که کشید دست خودم نبود سفت کردم چند بار تذکر داد شل کنم فایده نداشت گفت برای آخرین باره دارم میگم شل کن نکنی میزنم خیلی جدی بود صلاح دیدم شل کنم دوباره پنبه رو کشید و آمپولو فرو کرد سعی کردم آبرو داری کنم و چیزی نگم خیلی زود تموم شد برای آمپول دوم گفت درد داره بعدا نگی من بد زدم کلا به این کلمه حساسیت دارم بیشتر میترسم در جریان دردش نباشم بهتره ، چیزی نگفتم پنبه رو کشید و بدون وقفه زد فکر میکردم درد داشته ولی نه تا این حد اصلا نمیتونستم تحمل کنم دادو بیداد راه انداختم و سفت کردم خیلی تکون خوردم چند بار داد زد تمومش کنم گوشم بدهکار نبود کشید بیرون گفت اینجوری نمیشه یا آروم میشی و میزنمش یا خیلی بد میزنم که تا آخر عمرت فراموش نکنی میل خودته آروم میگیری یا نه ؟ سرمو تکون دادم و دوباره آمپولو زد خیلی طول نکشید درش آورد ، برای سومی ترسیده بود دوباره کولی بازی دربیارم شاهین و شایانو صدا زد گفت یکی بشینه رو پاش یکی هم کمرشو بگیره شما هم امیر خان سفت کنی و همکاری نکنی درمیارم دوباره میزنم هرچند بار هم تکرار شه برام مهم نیست خلاصه اینکه آمپول زدن همانا و داد زدن و همکاری نکردن من همانا نمیدونم چرا اینقدر درد داشت که نمیزاشت همکاری کنم و نه خودم اذیت شم نه بقیه رو اذیت کنم ، دوباره کشید بیرون پسراش خیلی اعتراض کردن که نباید میکشیدی بیرون اذیت میشه و ... گفت من تهدید کردم باید جدی میگرفت دوباره تکرار شه همینکارو میکنم و بدون هیچ حرفی دوباره آمپولو زد اینبار خیلی سعی کردم خودمو کنترل کنم و آروم باشم که مجبور نشه باز درش بیاره اصلا شوخی نداشت مثلا میخواست 5 تا رو با هم نزنه :-) استراحت داد گفت یکی دو ساعت دیگه اون 2 تا رو میزنم خیلی تو فکر اون 2 تا بودم کی و چه جوری خوابم برد نمیدونم فقط میدونم اصلا دوست نداشتم زمان بگذره که زودتر از همیشه هم گذشت باباش اومد بیدارم کرد چشمامو که باز کردم دیدم با 2 تا آمپول وایساده رو سرم گفت بدون هیچ حرفی برگرد برگشتم اینقدر استرس داشتم آماده نشده بودم خیلی خندید گفت تو شهر شما این مدلی آمپول میزنن ؟ به روی خودم نیاوردم خودش آماده ام کرد گفت عجله دارم باید زود برم دنبال مهمونا کولی بازیتو بزار برای شب و الان آروم باش و همکاری کن اینم گفت که هرچقدر میخوام داد بزنم ولی تکون نخورم و برنگردم همین که میتونستم داد بزنم جای شکرش باقی بود اولی رو تحمل کردم ولی برای دومی طرف اگه غرق میشد یا ببر و خرس و ... بهش حمله میکردن  به اندازه من دادو بیداد راه نمیدانخت هر کی اونجا بود تو اتاق جمع شد هرکسی هم یه تیکه مینداخت به شاهینم تیکه انداختن که به خاطر داشتن دوست شجاعی مثل من باید به خودش افتخار کنه و ... اینا که تموم شد اصلا خوشحال نبودم آمپولای شب خیلی فکرمو مشغول کرده بود بدتر از همه اینکه مهمون داشتن و نمیتونستم کولی بازی در بیارم حاضر بودم برم بیرون بزنم ولی اونجا نباشم
واما شب :
مهمونا اومدن شام خوردیم هرکدومشون مشغول یه کاری بودن منم رو مبل نشسته بودم داشتم با شاهین بازی میکردم دقیقا وسط مسابقه بودم باباش آروم گفت امیر تو اتاق گفتم اصلا وقتش نیست گفت نمیدونستم باید از قبل وقت میگرفتم اگه لطف کنی بری تو اتاق و چند دقیقه وقتتو بهم بدی ممنون میشم گفتم حرفشم قشنگ نیست ، پاشد رفت فکر نمیکردم بخواد اینکارو بکنه اگه از قبل میگفت باسر میرفتم تو اتاق باباش رفت تو آشپزخونه و بعد از چند دقیقه اومد جلو مهموناش و خانواده خودشو خانومش گفت ببخشید تنهاتون میزارم آقا امیر 2 تا آمپول داره بزنمشون در خدمتتون هستم  فقط باید دوربین ها رو من زوم میشد و چپ راست از قیافه من که اون لحظه به قول بعضی مدیر های وب خفن ناک دیدنی شده بود عکس میگرفتن پخششم میکردن تا این حد دیدنی بود ، خودش خیلی به قیافه ام خندید مونده بودم چه جوری و با کدوم رو پاشم برم تو اتاق تیکه ها و شوخی و ... هم تمومی نداشت هر کی یه حرف زد و به شجاعتم خیلی بیشتر اضافه شد ، که باباش گفت اصلا نیاز نیست زحمت بکشی چون وقت نداری نمیخوام وقتت گرفته شه تا اتاق بیای شایان و شاهین زحمتشو میکشن یکی دستمو گرفت یکی پاهامو هرچی مقاومت کردم و گفتم خودم میام وقتم متعلق به تک تک شماهاست قبول نکردن و با آبروریزی هر چه تمام تر رفتیم تو اتاق گفت دادو بیداد و تکون خوردن و سفت کردنو میزاری کنار الان همه میدونن آمپول داری بخوای هم نمیتونی فقط خواستم یادآوری کنم فقط برگشتنو نگفت که اونم خیالش از پسراش راحت بود و میدونست نمیتونم برگردم مجبور شدم تا آخرش صدام در نیاد و تحمل کنم از اون روز تا 3 روز بعدش که اونجا بودم هر وقت باباش منو میدید یه دل سیر به منو کارامو قیافه اون لحظه ام میخندید و تمومی هم نداشت
نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1393ساعت 22:26 توسط حسین| |

سلام به همه آجیا و داداشای گلم خیلی خیلی ببخشین دیر اومدم و نتونستم عید برسم خدمتتون ولی خیلی زیاد به یادتون بودم و هر وقت تونستم به خونه های خوشگلتون سر زدم

森ガール かわいい 静止 のデコメ絵文字森ガール かわいい 静止 のデコメ絵文字森ガール かわいい 静止 のデコメ絵文字森ガール かわいい 静止 のデコメ絵文字森ガール かわいい 静止 のデコメ絵文字森ガール かわいい 静止 のデコメ絵文字森ガール かわいい 静止 のデコメ絵文字森ガール かわいい 静止 のデコメ絵文字

 キラキラ、お花 など のデコメ絵文字 در رابطه با موضوعی که نی نی ناس خانوم تو وبش گفته بود باید بگم هاله خانوم شما شاید عقده داشته باشی و بخوای با یکی دوست شی و خیال پردازی کنی مختاری ولی هیچوقت تهمت نزن مطمئن باش یه جایی به بدترین شکل ممکن پسش میدی میسپارم به خدا ایشالا خودش هر طور که دوست داره جوابتو بده قبلا هم یه حرفایی زده بودی که خودم از خوندنشون خجالت کشیدم اگه تو وب نذاشتم دلیلش این بود که اینجا خواهرای گلم هستن و همینطور داداشیام خیلی برام مهم هستن و نمیخواستم حرفای زشتتو بزارم بخونن  و حتی اسمتم نیاوردم اگه شمارتو تو وب نزاشتم دلیلش اینه که من رو همه دخترا و پسرایی که اینجا میان و منو داداش صدا میزنن تعصب دارم و هیچوقت نخواستم شماره و آدرس بعضی ازخواهر نماها پخش شه یکبار کلی تذکر دادم  شاید دست از کارا و تهمت و حرفات برداری تذکر هم دادم که دیگه کوتاه نمیام و کامل با اسم و مشخصات تو وب میزارم مثل اینکه خودت دوست داری وبرات مهم نیست شمارتوداشته باشن منم حرفی ندارم ... چند بار خواستم کامنت قبلیتو بزارم تو وب حتی عکسم گرفتم و آپلودش کردم ولی از بس حرفات زشت بود من به جای تو خجالت کشیدم تو وب بزارمش و صرف نظر کردم ولی همیشه هم اینجوری نیست برای بارهای بعد حواست باشهキラキラ、お花 など のデコメ絵文字

森ガール かわいい 静止 のデコメ絵文字森ガール かわいい 静止 のデコメ絵文字森ガール かわいい 静止 のデコメ絵文字森ガール かわいい 静止 のデコメ絵文字森ガール かわいい 静止 のデコメ絵文字森ガール かわいい 静止 のデコメ絵文字森ガール かわいい 静止 のデコメ絵文字森ガール かわいい 静止 のデコメ絵文字

سلام.من 19سال دارم .اين خاطره مال جن روز قبله كه من همش سرفه ميكردم تا اينكه استادم سر كلاس متوجه شد و از من خواست بعد كلاس برم مطبش كه دقيقن روبه رري دانشكدست.وقتي معاينم كرد كفت برو رو تخت بخواب حساسيت شديده.منم انكار دنيا رو سرم خراب شد.از يه طرف وحشت داشتم از امبول از يه طرف خجالت ميكشيدم بكم.ديدم استاد از كمدش 3 تا سرنكدراورد.من تو عمرم 3تا امبول با هم نزده بودم.يدفه در ذهنم جرقه اي زده شد! كفتم استاد تا شما امبولارو اماده ميكنيد من برم كيف بولم كه تو كلاس جا مونده رو بيارم و قيافه شجاعانه اي كرفتم كه جاي شك نميذاشت.اونم كفت زود بركرد و من الان با سربلندي تمام درخدمتتون هستم.فقط همجنان سرفه هاي من ادامه داره و بدتر از اون بد از عيد با ايشون كلاس دارم.فك كنم ابرومو جلوي همه ببرن.استاددد غلط كردم.بجه ها دعا كنيد حذفم نكنه!!

森ガール かわいい 静止 のデコメ絵文字森ガール かわいい 静止 のデコメ絵文字森ガール かわいい 静止 のデコメ絵文字森ガール かわいい 静止 のデコメ絵文字森ガール かわいい 静止 のデコメ絵文字森ガール かわいい 静止 のデコメ絵文字森ガール かわいい 静止 のデコメ絵文字森ガール かわいい 静止 のデコメ絵文字

منم از آمپول میترسم شدید...! مهدیه ام 22 ساله.
یادمه کلاس پنجم ابتدایی بودم و سرماخوردگی شدیدی گرفتم و برف شدیدیم اومده بود و به ناچار راهی بیمارستان شدم.دکتر دوتا آمپول واسم نوشت و به مامانم گفت یکیشو همین الان بزن حالش بده. منم تا چشمم به آمپول و دکتر افتاد زدم به چاک تا رسیدم به حیاط بیمارستان تصور کنید یه دکتر گنده و مامانم ویه پرستار افتاده بودن دنبالم که آخرش پرستاره منو گرفت و کشون کشون برد تو اتاق تزریقات منم فقط جیغ میزدم.منو انداخت روی تخت و رفت آمپولو آماده کنه که باز فرار کردم. خوردم به آبدارچی و همه ی چایی ها ریخت رو زمین بعد یه دفع خوردم به همون دکتر گنده.اونم با یه دست منو بلند کرد و آورد توی همون اتاق تزریفات خواستم دوباره فرار کنم که یه پرستار دیگم اومد دکتر و آبدارچی و پرستار و مامانم منو گرفتن ته کفشم گلی شده بود تموم لباساشون رو گلی کردم اما ولم نکرد تموم مردم جمع شده بودن جلوی در اتاق و در آخر آمپول رو زدن اینقد جیغ زده بودم صدام در نمیومد کلا سرماخوردگی رو فراموش کردم.حالا در حال مرگ هم باشم نمیرم دکتر...!!!ابن بود خاطره جنجالی من یه بیمارستان رو معطل خودم کردم.

森ガール かわいい 静止 のデコメ絵文字森ガール かわいい 静止 のデコメ絵文字森ガール かわいい 静止 のデコメ絵文字森ガール かわいい 静止 のデコメ絵文字森ガール かわいい 静止 のデコメ絵文字森ガール かわいい 静止 のデコメ絵文字森ガール かわいい 静止 のデコメ絵文字森ガール かわいい 静止 のデコメ絵文字
ساریناهستم24ساله یه خواهرویه برادربزرگترخودم دارم خواهرم ازدواج کرده شوهرش پزشکه برادرمم داره برای پزشکی میخونه هفته قبلی سرماخورده بودم رفتم خونه خواهرم که شوهرش متین باشه معاینم کنه معاینم کرد گفت بایذامپول بزنیدمنم ازامپول میترسم دشمنم امپول زدنه برام نوشت خواهرم رفت ذاروهاروگرفت اومدخونه گفت بده متین برات بزنه گفتم نه میرم درمانگاه دوستم برام بزنه خواهرم اسرارکردمنم که خجالتی بودم مجبوربودم قبول کردم رفتم تواتاق متین اومدگفت اماده ای گفتم اره دوتاامپول زدم خیلی دردم گرفت ولی مچبوربودم ابروم نره چیزی نگفتم گذاشتم تاامپولابزنه زدبعددیگه اورفت گریه کردم دیگه باگریه خابم بردخابیدم بعدبلندشدم رفتم خونه خواهرم گفت کجامیری بمون یه امپول دیگه داری گفتم نه میرم خونه رفتم خونه مامانم پرسیدحالت خوبه گفتم اره دیگه شام خوردم رفتم تواتاقم فرداظهرخواهرم خونه دعوت بودن اومدن غذاخوردیم هنوزحالم خوبه خوب نشده بودبعدازغذامتین اومدداخل اتاقم گفت اماده ای امپول اخری بزنم گفتم نه چون نمیخام بابام اسراکردمجبورشدم امپول زدم ولی خیلی دردداشت گریه کردم متین میگفت زشته دختربزرگی مگه بچه ای این کارارومیکنی منم حرصم گرفته بودنمیتونستم چیزی بگم فقط گریه میکردم حالابعضی موقع وقتی میبینمش چیکارکردمه خندم میگیره
ببخشیدطولانی بودایشالله که خوشتون اومده باشه

森ガール かわいい 静止 のデコメ絵文字森ガール かわいい 静止 のデコメ絵文字森ガール かわいい 静止 のデコメ絵文字森ガール かわいい 静止 のデコメ絵文字森ガール かわいい 静止 のデコメ絵文字森ガール かわいい 静止 のデコメ絵文字森ガール かわいい 静止 のデコメ絵文字森ガール かわいい 静止 のデコメ絵文字
من روشنکم 24 سالمه...در حد فیفا از امپول میترسم...ولی این خاطره مربوط به نامزدم میشه...همش منو سرزنش میکرد که مگه آمپول ترس داره که تو انقدر میترسی...تا اینکه جاتون خالی هفته اول عید رفتیم لاهیجان و همسر گرامی بنده به شدت سرماخورد...منم که دانشجو پزشکی و هلاک معاینه مریض .صبح که از خواب بیدار شدم دیدم اصلا حال نداره گفتم صادق پاشو بریم دکتر حال نداری گفت نه چیزی نیست خوب میشم فقط یه قرص به من بده منم رفتم واسش قرص آوردم خورد و دوباره خوابید...ظهر که رفتم بیدارش کنم واسه نهار دیدم تب داره دیگه معتل نکردم بیدارش کردم و معاینش کردم...اوضاع گلوش داغون بود...به بابام که پزشکه گفتم واسش دارو نوشت و برادرم رفت داروهاشو گرفت...بابام 3تا آمپول نوشته بود 2تا6.3.3 و 1دگزا منم سریع یه 6.3.3 و دگزا برداشتم رفتم تو اتاق گفتم آماده شو آمپولاتو بزنم.یه نگاه به من کرد گفت شوخیت گرفته گفتم نه تو که نمیترسی زود باش دیگه...گفت روشنک حال ندارم سر به سرم نزار گفتم پس میترسی دیگه...کم نیاورد گفت باشه بیا بزن...منم آمپولارو آماده کرد گفتم اول اونو میزنم که درد داره فقط خودتو سفت نکن سریع پنبه کشیدمو و سوزنو فرو کردم...یه کم که گذشت یهو گفت آییییییییییییییی درش بیار دیگه درد داره پاشو از زانو خم کرد گفتم تموم شد پسر شجاع...گفت بد زدی گفتم الان بهت میگم بد زدن چیه گفت نه نه خوب زدی من میترسم منو میگید انقدر ذوق کردم که بلاخره اعتراف کرد که میترسه دیگه دگزارو یادم رفته بود که خودش گفت مگه دوتا نبود پس چی شد؟گفتم آره بزار الان میزنم دگزارم زدم ولی دیگه ساکت نبود چون لو رفته بود از اول تا آخر هی آخ آخ میکرد...
ممنون که خوندید دوستای گلم...ببخشید نگاههای مهربونتون خسته شد...

نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم فروردین 1393ساعت 14:58 توسط حسین| |

سلاااااااااام به آجیا و داداشیای گل خودم birth day candle smiley خوبین ؟ خسته کاراتون نباشین من که اصلا خسته نیستم و طبق معمول همیشه فقط در حال نظارت بودم تا یادم نرفته عیدو به همه شوماها تبریک میگم ایشالا سال خوبی داشته باشین و به همه آرزوهای خوشگلتون برسین داداشی همتونو خیــــــــــــلی دوست داره و خوشحاله که شوماهارو داره ゜*ピンク*゜ のデコメ絵文字دیه بیشتر از این وقتتونو نمیگیرم بریم سراغ خاطره داداش فرشــــــــــــــــــــــاد گل :


سلام به همگی.فرشاد هستم 26سالمه.

این خاطره مربوط میشه به بهمن ماه سال گذشته.خاطره من از اونجا شروع میشه که پدر و مادرم به مدت یک ماه میخواستند برند مسافرت بعدکلی سفارش لحظه اخر بابام به فرزاد و فریناز گفت:ازحالا تاوقتی من برگردم حرف فرشاد و گوش کنیدحرف اون حرف منه.<بله دیگه فرزند ارشد خانواده ام>بلافاصله بابازنگ زد به عموم سفارش مارا کردند و از اونجایی که پدرم خیلی به بنده لطف دارندمنو به عموم سپردندو رفتند.هفته اول ودوم به خوبی وخوشی و مهمونی و...گذشت.

اول هفته سوم بود یکی از دوستام زنگ زد که امشب بریم استخر؟به فرزاد گفتم قبول کردرفتیم استخر موقع برگشت استارت ماشین نمیزد انواع راه ها را امتحان کردیم ولی بی فایده بود هیچی دیگه ماشین و قفل کردیم چون دیر وقت بودماشین دربست کم بود پیاده برگشتیم سمت خونه.تو راه فرزاد سردش بود منم کاپشنم و دراوردم بهش دادم که بپوشه تا برسیم خونه قندیل بستم.تنها کاری که کردم یه دوش اب گرم گرفتم و خوابیدم.صبح زود ازبدن درد شدید بیدار شدم سرم سنگین شده بود گلومم درد میکرد
به هرسختی بودبلند شدم رفتم اتاق خواهرم حالا مگه دلم میومد صداش کنم باخودم درکلنجار بودم که خودش یه لحظه بیدارشد منم از فرصت استفاده کردم
وصداش زدم بهش گفتم حالم خوب نیست.تب گیر اورد گذاشتم تب داشتم دوتاقرص برام اورد خوردم گفت:همین جا بخواب من بیدار میمونم.نمیدونم چه مدت گذشته بود که حس کردم یکی داره صدام میکنه چشمامو باز کردم دیدم عموم و فریناز کنار تخت ایستادند یه نگاه به عمو میکردم یه نگاه به خواهرم . عمو رفت از اتاق بیرون به فریناز گفتم قضیه چیه؟<عمواینا واحد روبروی ما زندگی میکنند یعنی همسایه ام>گفت:عمو باهات کار داشت تا اومد تو اتاق داشتی ناله میکردی عمو پرسید چی شده؟منم گفتم حالت خوب نیست!! داشتم به شانس خودم لعنت می فرستادم که عمو با کیف معاینه اومد تو اتاق به فریناز گفت:عموجون فرزاد بیدار کن.بعداومد کنار من روی تخت نشست با اخمی که عموم کرده جرات نکردم حرفی بزنم معاینه ام کرد و نسخه را نوشت دادن به فرزاد بره بگیره.ناگفته نماندعمو فرزادم معاینه کرد سرما نخورده باشه.اماخداراشکر حالش خوب بود.<یه کارتون بود به اسم گالیور هی میگفت من میدونم ...من میدونم دهه شصتیاا خوب یادشون>دقیقا یه همچین صدایی مدام تو مغزم میگفت من میدونم امپول نوشته...من میدونم...یه پیام دادم فرزاد که عمو امپولم نوشته جواب داد بله 6تا.یعنی همین کافی بود تا من قبض روح بشم<مدیونید اگه فکر کنید میترسم نه فقط نسبت به امپول دیر کنار میام>فرزاد که اومدچشمم روی پلاستیک دستش قفل شد امپول و قرص و یه شیشه شربت محتواش بود گفتم:عموجون حالا این همه لازم نبوداااااا باقرص خوب میشدم.عمو به فریناز گفت:الکل و پنبه بیاره به منم گفت اماده شو!گفتم:عمو
گفت:فرشاد جان حالت خوب نیست باید امپول وبزنی پس چونه نزن.
فرزاد و فریناز از اتاق رفتن بیرون.اماده شدم.عمو 2تا ازامپولا را اماده کرد اومد بالای سرم وگفت:فرشاد شلوغ نمیکنیااااااااا
امپولات درد ندارن<اصلا فکر نکنید سابقه ام تو زدن امپول خرابه که ناراحت میشم>سرمو تکون دادم که یعنی باشه.از استرس به سختی نفس میکشیدم تو دلم اشوب بود.یه حالی داشتمامپولو که زد یه اخ گفتم و لبم و گاز گرفتم که صدام درنیاد این تموم شد سریع پنبه کشید و امپول بعدی زد از همین ثانیه اول معلوووووم بود درد داره وای به حال وسطای تزریق که نمیدونم چه جوری توصیف کنم.خواهرم کنار تختش یه خرس پشمالو گذاشته این و برداشتم فشار میدادم که یعنی دردم کمتر بشه ولی دیگه نتونستم تحمل کنم یه دادی زدم و پامو از زانو خم کرده بودم و تکون میخوردم.عمو عصبانی شد دراورد گفت:فرشاد بچه شدی؟خجالت بکش!به امپول نگاه کردم هنوز نصفه پر بود.عمو فرزاد و صدا کرد که کمرمو بگیره.دوباره زد 1 ثانیه بعد دردش شروع شد.دیگه نمیتونستم تکون بخورم فرزادم جوری منو گرفته بود انگار دزد گرفته.پامو سفت کردم هرچی عمو گفت شل کن دردت بیشترمیشه گوشنکردم چند تاضربه زد شل کردم ولی دیگه به التماس افتاده بودم که عمووووو تو رو خدا درش بیار...نمیتونم دیگه تحمل کنم..عموووووو....ولی عمو تااخرش تزریق کرد ودراورد گفت استراحت کن.<یعنی معنایی جمله امپولات درد نداره راکامل فهمیدم وبه راحتی درک کردم>براسومی عمو گفت:این درد داره ولی تحمل میکنی.گفتم:یاخداااااااا اون دوتا که گفتید درد نداره این بود وای به حال این یکی.عمو خنده اش گرفته بود ولی سعی میکرد نخنده گفت:فرشاد زشته تو خودت دکتری.برگرد.سمت چپ و پنبه کشید و زدبه به خودم میگفتم خجالت بکش...یه امپول دیگه میزنی تموم میشه...ولی یه لحظه حس کردم دیگه نمیتونم ارو باشم.ثانیه به ثانیه دردش بیشتر میشد منم بی خیال عمو و تهدیدها و امپولای شب شدم شروع کردم به داد و بیداد این خرس رو از بس فشار دادم شکلش عوض شده بود.عمو بلند تر از من داد زد فرشاد صدا نشنوم.متوجه شدی؟میخوای در بیارم دوباره بزنم؟برای اینکه عمو دوباره به زحمت نیفته بالشت و گاز گرفتم که صدام کم بشه به هر زوری بود تحمل کردم که عمو گفت:تمو شد.اما به لطف خواهر گلم امپولای شب ونزدم..

ببخشید که طولانی بود یا با حال نبود وچشمای قشنگتون خسته شد!امیدوارم خوشتون اومده باشه.مرسی که خوندید

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1392ساعت 16:8 توسط حسین| |

سلام عزیزای دل برادر خوبین ؟ ببخشین دیروز میخواستم بیام حالم جالب انگیز ناک نبود نشد که بیام الانم آپ کنم یکی دو  ساعت دیه تشریف میبرم مهمونی احتمالا شنبه برگردم مدیونه هر کی بگه نیای با این اومدنتشکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- bahar22.com ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی

سلام زهرا هستم 14 سالمه حدودا 10 روز پیش جمعه از خواب پاشدم ساعت 10 و خورده صبح امتحان فیزیک هم داشتم . رفتم دست و صورتمو بشورم بدجور سرفه میکردم. دیدم حالم خوب نیس اودم تو اتقم رو تخت خوابیدم و سرفه و عطسه هم ادامه داشت. هرچی آب میوه داروی گیاهی مامان ریخت تو حلقم فایده نداشت دیدم تب و سردردم به اونا اضاف شد. عصر گفتم حالم بده نمیتونم درس بخونم ببا گفت پاشو بریم دکتر ... منم بخاطر امتحان چیزی نگفتم آماده شدم رفتیم بیمارستان فقط یه نفر قبل ما تو مطب بود زود نوبتمون شد با مامان رفتیم اتاق دکتر چند تا سوال پرسید و معاینه کرد بعد گفت یه آمپول نوشتم همین الان بزن چون تب داری

بابا داروهارو گرفت تو اتاق تزریقات کسی نبود گفتن برید بخش اورژانس ... آمپولو دادیم آماده کنه دیدم اونجایی که آمپول میزنن به جا تخت تزریقات تت اتاق عمل گذاشته حالا تخت تزریقات خودش کم استرس داره که وووووووووویییییییییییییی گفتم اینجا نمیزنم هر چی گفتن آمپولو آماده کرده و ... گفتم نمیزنم وقتی خواستیم بریم بیرون بابا به مسئول اورژانس گفت این همه کارکن برا اینجا گذاشتین میتونستین یه نفرم بذارین تو تزریقات گفتن ما اینجا هم تعدادمون کمه هر ساعتی یه نفر برا آمپول میاد خوب بیاد همینجا بزنه حالا خوبه همه شون بیکار بودن داشتن باهم حرف میزدنا ... به آقایی که مسئولش بود گفتم مگه شهر هرته جای تخت تزریقات تخت اتاق عمل گذاشتین داشت میگفت خوب رو یکی دیگه میخوابیدی من رفته بودم داشت با دیوار حرف میزد ...داشتیم میرفتیم بیرون یکی از پزشکا دوست بابا بود منم اصلا ازش خوشم نمیاد دیدش و سلام و ... گفت چی شده اینجایین بابا باش توضیح داد و یکیو فرستادن بیاد تو اتاق تزریقات آمپول منو بزنه قبل از این که بره خانومه گفت حالا تخت با تخت چه فرقی میکنه حالم خوب نبود حوصله نداشتم جوابشو بدم وگرنه میگفتم پس تخت اتاق عمل ببر تو خونه تون برا خواب ازش استفاده کن
به هر حال ممکن بود حرصشو با آمپول سرم خالی کنه رفتیم دوباره آمپولو خریدیم یه پنی سیلین 800 بود رفتم درمونگاه سرنگ رو گفتن سوراخه برید یکی دیگه بخرید
قبض گرفتیم من رفتم رو یکی از تتا بخوابم اگه بخوام آمپولو بزنم سریع میرم میخوابم میدونم اگه وقتی داره آمپولو آماده میکنه ببینمش وحشت میکنم در میرم صدای کفش که میومد قلبم تند میزد تا بالاخره اومد آمپولو بالا سرم آماده کرد صداشو میشنیدم ولی برنگشتم ببینم پنبه رو که کشید یهو سفت کردم گفت یه نفس عمیق بکش و آمپولو فرو کرد درد داشت نمیتونستم شل بگیرم خودمو به هر حال تموم شد سرنگو کشید بیرون رفت. لباسامو مرتب کردم تشکر کردم رفتم تو ماشین ... نتونستم استراحت کنم آمپول اثر نکرد نتونستم بخونم امتحانمم خوب ندادم
اگه بی مزه و طولانی بود به داداش حسین بگین خاطره ی خودشو بذاره جبان کنه

انشاا... همیشه سلامت باشیییییییییییییید

عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- bahar22.com ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی

سلام دختری 29 ساله هستم خاطره اول مربوط به 10 سالگی یه بار سرما شدیدی خوردم با مامان رفتم دکتر با استرس زیاد خلاصه دکتر بعد از معاینه به من بیچاره ترسو 1 دونه پنیسلین6.3.3 داد رفتیم طرف تزریقات به مامان گفتم تو برو تو من الان میام مامان رفت داخل اتاق من یکم طولش دادم خیلی میترسیدم خلاصه با استرس رفتم تو اتاق پرستاره یه دختر جون بود خیلی هم بد اخلاق بود امپول تو دستش بود نشسته بود رو تخت منتظر من بود از این که خیلی منتظر شده بود حسابی عصبانی بود گفت بخواب خوابیدم ولی همش التماس میکردم یواش بزنه از رو پهلو خوابیدم گفت درست بخواب گفتم همینجوری بزن گفت درست بخواب هنوز نزده بود شروع کردم به جیق زدن به مامان گفت بره بیرون با جیق زدن گفتم نه گفت پس ساکت باش خلاصه امپول زد وای گلوم درد گرفت از بس جیق زدم از بس محکم زد نمیدونم امپول به عضلم زد یا به استخون مردم و زنده شدم  ...  خاطره دومم مربوط به اول راهنمایی سرما شدید خورده بودم دکتر بهم 2 تا 1200 داد با پنیسیلین 6.3.3 رفتیم اتاق تزریقات پرستاره یه دونه از 1200 با پنیسیلین رو با هم مخلوط کرد ریخت توی یه سرنگ و زد وای که چه قدر درد داشت 2 تا امپول خیلی قوی با هم مخلوط کنن بزنن خیلی دردش زیاد میشه وقتی میخواستم بلند بشم نمیتونستم به معنای واقعی فلج شده بودم پام درد خیلی خیلی وحشتناکی داشت از درمانگاه تا کنار ماشین بابا مامان و مادر بزرگم دستای منو گرفته بودن و منو راه میبردن چون خودم نمیتونستم حتما دیگه شما میدونید زمان تزریق چه قدر جیق زدم و گریه کردم شب رفتیم خونه مادر بزرگم بهش سر بزنیم مامان و بابا جریان امپول زدنم و تعریف کردن عمو اینقدر عصبانی شد که حد نداشت میگفت کدوم ادم بی وجدانی این بلا رو سر این بچه آورد شما نگفتید این امپول واسه جسه این بچه زیاده اخه من خیلی ضعیف و لاغر بودم خلاصه عمو اون یکی امپول 1200 از اونا گرفت به جاش یه پنیسیلین 800 داد فرداش رفتم پرستاره عوض شده بود یه دختر جون خیلی مهربون امپولا رو قاطی کرد و زد دردش خیلی خیلی کمتر از روز قبل بود و زیاد اذیت نشدم و به جای جیق و داد و گریه فقط یکم اخ اخ کردم بعدش که تمام شد برعکس روز قبل که چند نفری منو گرفته بودن راه میبردن این بار خیلی راحت خودم بلند شدم رفتم  نوشته شده توسط

نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1392ساعت 15:51 توسط حسین| |

سلام به روی ماه همتون キラキラ のデコメ絵文字  

خیلی خیلی ببخشین بابت بد قولیم و اینکه خبر ندادم رفتم パンダ のデコメ絵文字 فکر نمیکنم موضوع تازه ای باشه به اندازه کافی داداشتونو میشناسین ولی گوناه دارم من اصلا مقصر نیستم یه روز میرم مهمونی صاحبخونه گرام تعارف میزنه تعارفم که میدونین اومد نیومد داره البته برای من همیشه اومد دارهゴールデンボンバー 鬼龍院翔 のデコメ絵文字 

ハートだよ。1つ のデコメ絵文字 یکی از آجیای گل تو خصوصی نوشته بود چرا دیگه از حالم و کل کل هام با امیر و قهر و دعوامون نمیگم به خاطر اینکه اکثر اوقات سریع میام آپ میکنم و میرم وقت نمیشه بنویسم در مورد حالم نمیگم چون نمیخوام ناراحت و نگرانتون بکنم ولی اگه شوما میخوای از این به بعد چشم همه رو میگم ハートだよ。1つ のデコメ絵文字

همینجوری میخواین بخونین ؟ خاطره هم که ... 顔だよ。笑顔 のデコメ絵文字



سلام سوگند هستم. این خاطره مربوط به قبل از شروع امتحانای میان ترم ترمه پیشه. یه خاطره مشترک بین من و دوستام. اخرین روزی بود که کلاس داشتیم و از فرداش امتحانامون شروع می شد. اون روز کلاس 8تا 10 تشکیل نشد زنگ زدن به استاد گفتن هفته قبل اخرین جلسه میان ترم بوده 11تا 1 هم یه کلاس دیگه داشتیم که استادش خیلی رو حضورو غیاب حساس بود و باید حتماسر کلاس میرفتیم.3ساعت وقت ازاد داشتیم با دوستام تصمیم گرفتیم بریم بستنی بخوریم.هوا ابری بود خیلی هم سرد بود اما دلمون بستنی می خواست دیگه!گفتیم ماشین نمی بریم پیاده میریم که بیشتر طول بکشه که این 3 ساعت یه طوری بگذره.خلاصه رفتیم بستنی خوردیم توی اون هوای سرد!کلی هم خوش گذشت اما تو راه برگشت بارون گرفت!تا اومدیم برسیم دانشکده خیس خیس شدیم. بعدم مجبور شدیم با همون لباسای خیس بریم سر کلاس چون وقت نمیشد بریم خونه لباسامونو عوض کنیم و برگردیم.سر کلاس خیلی سرد بود یخ زدیم اما هر جوری بود تحمل کردیم تا اینکه کلاس تموم شد.از قبل قرار بود بعد از کلاس با دوستام بریم خونه مامان لی لی(اسم مامان بزرگم لیلاست اما من و بقیه نوه هاشون اینطوری صداشون میکنیم) چون فرداش امتحان داشتیم می خواستیم با هم درس بخونیم و یه چیزایی رو که اشکال داشتیم دایی مهرداد برامون توضیح بده.رفتیم ناهار خوردیم گفتیم 1ساعت میخوابیم بعد پامیشیم شروع می کنیم به خوندن.وقتی از خواب پاشدم گلو وگوشم به شدت درد می کرد من از قبلم یه کم سرما خوردگی داشتم اما جدی نگرفته بودمش با این بارونی هم که خوردیم دیگه بدتر شده بودم.دوستامو صدا زدم دیدم اونا هم حالشون زیاد خوب نیست همون موقع فهمیدم که همینی که دایی بفهمه دیگه کارمون تمومه. به دوستام گفتم بیاین شروع کنیم به خوندن.1ساعت خوندیم یهو پگاه افتاد رو سرفه هرچی بهش می گفتم پگاه ساکت شو الان دایی میفهمه میگفت دست خودم نیست که!یهو دایی اومد داخل گفت کیه که اینطوری سرفه میکنه؟ پگاه گفت من! دایی گفت سرما خوردین؟ پگاه گفت اره فکر کنم! من سعی می کردم حرف نزنم چون صدام گرفته بود می ترسیدم دایی بفهمه که یهو دایی گفت علیک سلام سوگند خانم خوبی دایی؟تو چرا امروز اینقدر ساکتی؟ گفتم سلام دایی جون ببخشید یادم رفت سلام کنم. دایی گفت صدای تو هم که گرفته!الان میرم کیفمو میارم معاینتون میکنم. دایی اومد پگاه رو معاینه کنه پگاه گفت فکر کنم هممون سرما خوردیم امروز کلی زیر بارون راه رفتیم یه اخمی به پگاه کردم ساکت شد دیگه بیشتر توضیح نداد دایی هم یه اخمی به من کرد گفت سوگند تو دوباره تو هوای سرد رفتی زیر بارون؟سرمو انداختم پایین هیچی نگفتم! بعد دایی منو فاطمه و منا رو هم معاینه کرد از دوستام پرسید به پنیسیلین حساسیت دارین؟ اونا هم گفتن نه خودمو هم که میدونست حساسیت ندارم. نسخه رو نوشت داد به دایی مسیح که بره بگیره چند مین بعد تو اتاق نشسته بودیم که دایی مهرداد با یه پلاستیک پر دارو اومد داخل. توش کلی امپولم بود. دایی گفت همتون امپول دارین کدومتون اول میزنین؟ فاطمه گفت هر کدوم چند تا امپول داریم؟دایی گفت 1دونه واسه منا نوشتم 3تا پگاه, فاطمه هم 2تا,سوگندم که بماند(بماند؟!!!!!) گفتم یعنی چی دایی؟گفت یعنی اینکه وقتی بزنی می فهمی!بعدم گفت بخواب تا اول امپولای تو رو بزنم گفتم من اول نمیزنم.پگاه گفت من میزنم(این بشر اصلا از امپول نمیترسه!)خوابید دایی امپولاشو زد یه اخ هم نگفت.دایی یه نگاه به من انداخت گفت مرسی از همکاریت پگاه کاش بعضیا هم یاد بگیرن واسه یه امپول کوچولو اینقدر ابروریزی نکنن!!منم اصلا به خودم نگرفتم به منا گفتم حالا تو برو بزن که 1 دونه داری. منا روش نشد جلو دایی مقاومت کنه اومد تو گوشم گفت من تو رو میکشم و رفت رو تخت دراز کشید دایی امپولشو زد منا هم اروم ای ای می کرد تا اینکه تموم شد. بعد من و فاطمه یه نگاه به همدیگه کردیم فاطمه گفت نوبت سوگنده! دایی گفت فاطمه تو هم بیا بزن سوگند ببینه دوستاش موقع امپول زدن چقدر ارومن یکم از حرکات و رفتار خودش موقع امپول زدن خجالت بکشه! ( فاطمه هم از امپول میترسه به شدت و اصلا موقع تزریق اروم نیست) خلاصه که روش نشد مقاومت کنه دراز کشید دایی پنبه رو کشید امپولو فرو کرد فاطمه هم سرشو فرو کرده بود تو بالشت اروم گریه میکرد و کنار بالشت رو با دستش محکم فشار میداد معلوم بود چقدر درد داره اما داره به زور تحمل میکنه رفتم پیشش دستشو گرفتم تا اینکه تموم شد. بوسش کردم اشکاشو پاک کردم گفتم خوبی؟ گفت اره. دایی گفت سوگند حالا نوبت توه ببینم چطوری جلو دوستات ابروداری میکنیا!گفتم من جلو دوستام ابرو ندارو خودشون میدونن من چقدر از امپول می ترسم نگران ابرو نباش دایی! دایی گفت زود بخواب امپولتو بزنم کلی کار دارم.امودم برم دراز بکشم یهو دیدم دایی از تو نایلون 4 تا امپول بیرون اورد که اماده کنه!گفتم این 4تا همه برای منه؟ دایی گفت منظورت این 6تاس؟بله اینا رو میزنی تا دیگه حرف گوش کن بشی وقتی بهت میگن زیر بارون نرو نری.4تاش واسه الانه 2تاشم فردا. گفتم من نمیزنم خیلی زیاده! دایی گفت سوگند دوباره شروع نکن بیا تا خوش اخلاقم زود بخواب امپولاتو بزنم. گفتم نمی خوام. دایی یه اخم کرد بلند گفت سووووووگند! اشک تو چشمام جمع شده بود مامان لی لی اومد داخل گفت چی شده؟ دایی گفت هیچی طبق معمول سوگند خانم قراره امپول بزنه خونه رو گذاشته رو سرش مامان شما یه چیزی بهش بگو.مامان لی لی گفت سوگندم قربونت برم حالت خوب نیست مامانی,دایی رو اذیت نکن اونم نگرانته بذار امپولاتو بزنه! گفتم مامان لی لی خب دایی می خواد 4تا امپول بزنه تو رو خدا بهش بگو کمش کنه من بیشتر از 2تا نمیزنم. مامان لی لی گفت مهرداد جان گناه داره خب راست میگه 4 تا خیلی زیاده 2تاشو الان بزن اگه خوب نشد بقیه رو فردا( کلا مامان لی لی عشقه تا اون جایی که بتونه منو بهنواز و بهنود(دختر و پسر خالم) پرهام و پری ناز(پسر و دختر داییم) رو از دست دایی محمد و دایی مهرداد نجات میده دایی مسیح هم که مهندس نفته خدا رو شکر کاری باهامون نداره) دایی گفت نمیشه مامان جان تبش بالاست باید 4تاشو همین الان بزنه. خلاصه که از مامان لی لی و دوستام واسه تخفیف گرفتن برای من در تعداد امپول اصرار از دایی انکار! تا اینکه دایی عصبانی شد گفت مامان جان چون شما دارین ازش طرفداری میکنین لوس شده لج کرده زیر بار نمیره خواهش میکنم شما بیرون تشریف داشته باشین من خودم مشکلو با سوگند حل میکنم بعدم مامان لی لی و دوستامو بیرون کرد و درو بست یه اخمی بهم کرد گفت سوگند یه بار دیگه در حالی که خوش اخلاقم ازت خواهش میکنم دراز بکش بذار امپولاتو بزنم منم نمی خوام اذیت شی خودت میدونی که چقدر دوست دارم اما نگرانتم این امپولا واسه سلامتیت لازمه! گفتم خب دایی کمش کن چی میشه مگه؟ دایی گفت نمیشه باید 4تاشو همین الان بزنی حالا می خوابی یا نه؟ گفتم داییییییییی! گفت پس نمی خوابی؟! بعد دایی مسیح رو صدا زد گفت بیاد داخل.شروع کرد به اماده کردن امپولا به دایی مسیح گفت مسیح سوگندو رو تخت بخوابون امادش کن کمرشو بگیر تا امپولاشو بزنم. دایی مسیح اومد تو گوشم گفت خب بخواب دیگه ببین چقدر عصبانیش کردی! گفتم دایی تو رو خدا نذار 4تاشو بزنه! دایی گفت حتما لازم بوده که تجویز کرده بخواب دیگه گلم من پیشتم بهش میگم اروم بزنه! روی تخت دراز کشیدم دایی مسیح گفت داداش امپولای سوگند گلی رو خیلی اروم بزن براش.دایی مهردادم گفت چشم مگه من دلم میاد اذیتش کنم؟! دایی پنبه رو کشید اولی رو فرو کرد خیلی درد داشت تحمل دردشو نداشتم کلی گریه کردم بالاخره 2تاش با گریه های من و کلی حرص خوردن دایی که شل کن, تکون نخور, الان تموم میشه چیزی نیست, تموم شد برای سومی دایی گفت سوگند این 2تای اخری یکم درد داره همکاری کن سفت نکن تکونم نخور تا دردشو کمتر حس کنی همینو که شنیدم صدای گریه ام رو بلندتر کردم گفتم بسه دیگه تو رو خدا, دایی مسیح تو یه چیزی بگو!مامان لی لی بیا به دایی بگو بسه دیگه.دایی گفت مسیح محکم بگیرش بعدم امپولو فرو کرد خیلی درد گرفت کلی جیغ کشیدم. مامان لی لی اومد داخل گفت بسه دیگه بچمو کشتی! دایی گفت مگه دارم سرشو می برم مامان؟واسه سلامتی خودشه این دیگه اخریه! مامان لی لی گفت نمی خواد همون 3تا بسه اگه حالش خوب نشد خودم فردا بهت میگم بزنی براش. دایی گفت خیله خب هر چی شما بگین.بعد اومد بوسم کرد گفت اخر کار خودتو کردی وروجک اما این 3تا امپولت پیش من میمونه فردا برات میزنم حواست باشه!دایی مسیح هم اومد بوسم کرد گفت پدرمونو دراوردی تا 3 تا امپول زدی بچه! مامان لی لی اشکامو پاک کرد گرفتم تو بغل گفت من از دست تو چی کار کنم اخه که اصلا مواظب خودت نیستی؟ بعدم دوستام اومدن داخل و کلی خندیدن ازم! چند مین بعد یکی از هم کلاسی هامون زنگ زد گفت با استاد حرف زدن راضیش کردن امتحان افتاده هفته بعد.ما هم که از خدا خواسته کتابا رو بستیم یکم خوابیدیم بعد که پاشدیم حالمون یکم بهتر شده بود اما تا اخر شب دایی هی منو حرص میداد هی میومد میگفت اماده ای بیام اون 3تا رو بزنم؟! شب با دوستام همون جا موندیم دیگه, فردا صبحش دوستام رفتن منم منتظر بودم که بابام بیاد دنبالم برم خونه خوشحال بودم که دایی یادش نیست که اون 3 تا امپولو نزده که دایی محمد اومد خونه مامان لی لی. اومده بود به مامان سر بزنه. دایی مهرداد جان هم زحمت کشید رفت از تو اتاقش 3تا امپول باقی مانده منو اورد داد به دایی محمد که کلا جای هیچ صحبت و بحثی رو باقی نمیذارن و البته از استادای دانشکدمونم هستن و گفت داداش این امپولای سوگند خانمه سرما خورده گلو وگوشش عفونت داره تبم داره اما من زورم نرسید براش تزریق کنم اینا دست شما بمونه هر جوری که خودتون صلاح میدونین دیگه! دایی محمد گفت سوگند مهرداد راست میگه؟ چرا نذاشتی دایی امپولاتو بزنه؟ گفتم خب دایی دیشب 3تا زدم دیگه خوب میشم. گفت حتما 6تا امپول لازم بوده که دایی 6تا امپول داده اگه 3تا لازم بود 3تا تجویز میکرد. گفتم دایی جان من حالم... دایی نذاشت ادامه بدم گفت هیسسسسس دیگه حرفی نشنوم زود برو تو اتاق حاظر شو تا بیام! هیچی دیگه خلاصه با تهدیدای امپول تقویتی اضافه زدن و حذف درس و نمره صفر دایی محمد مجبور شدم اون 3 تا امپول باقی مانده رو هم نوش جان کنم!
نوشته شده در شنبه دهم اسفند 1392ساعت 13:17 توسط حسین| |

سلام

سلام. مهشید هستم 20 سالمه. من دوتا دوست مجازی بسیار صمیمی دارم که خیییییییییییییلی وقته باهم دوستیم و همیشه مثل بچه های این وب که با صمیمیت تمام دور هم جمع میشن ماهم به وبلاگای همدیگه سر میزنیم و صحبت میکنیم و.... خلاصه اینکه بگم از دوستای حقیقیم بیشتر دوستشون دارم. اقا یکی از اینا ساکن شیرازه که اسمش شبنمه و اون یکی هم مشهدیه و اسمش فاطمست. خودمونم که تهرانی . و شبنم و فاطمه جفتشون 21 ساله هستن.
اقا خلاصه دست تقدیر جوری رقم خورد که ما سه تا همدیگه رو ملاقات کردیم! فاطمه دانشگاه شیراز قبول شد و با شبنم دیگه دوستای مجازی نبودن و همدیگه رو میدیدن. منم دورادور از طریق نت و گاها اس ام اس باهاشون در ارتباط بودم. تا اینکه زد و دختردایی خودمم برای ارشد شیراز قبول شد و من با اجازه ی مامان بابام همراه دختر داییم رفتم شیراز تا دوستام رو ببینم دخترداییم که رفت خوابگاه بهش گفتم من میرم پیش دوستام و تا عصر برمیگردم پیشت. حالمم واقعا بد شده بود.از قبل یکم حالت سرما خوردگی و گلو درد داشتم و تو جاده و اینا دیگه حالم بدتر شده بود. دختر داییم گفت پس مواظب خودت باش حالت خوب نیست اخه...من گفتم طوریم نیست خوبم...زنگ زدم شبنم اومد دنبالم و بعد از کلی سلام و احوال پرسی و خوش وبش با هم رفتیم خوابگاه دنبال فاطمه. وای باورم نمیشد دوستای مجازیم رو دارم از نزدیک میبینم! انقد سرم باهاشون گرم شد که اصن مریضیم رو فراموش کرده بودم. ولی یکم که گذشت کم کم سرم داشت گیج میرفت و فشارم افتاده بود
متاسفانه اونا فهمیدن که حالم خوب نیست و به زوووووووووور گفتن بیا بریم دکتر. من گفتم که نمیام شما که میدونید من از امپول میترسم. شبنم که یکم جدیه و همیشه هم وقتی تو وب باهم صحبت میکردیم منو به خاطر ترسم از دکتر سرزنش میکرد یهو جدی برگشت گفت: مهشید پاشو ببینم سریع. من با بغض گفتم فاطمه تو روخدا ..... فاطمه خودش از امپول نمیترسه ولی خب منو خیلی درک میکنه و خیلی هم مهربون تر از شبنمه.گفتش عزیزم این دو سه روزی رو که پیش ما هستی دوست داری با مریضی خراب کنی؟؟؟؟ بیا بریم شاید اصن امپول لازم نباشه! منم دیگه تسلیم شدم و رفتیم دکتر. تا رفتیم تو تا دکتر معاینه کرد گفت گلوت بدجوری وضعش خرابه که! تا الان کجا بودی؟؟؟؟؟؟ من با بغض گفتم اقای دکتر من امپول نمیزنما! دکتر هم گفت نه عزیزم ما غریب نوازیم مگه میذاریم مهمونمون مریض بمونه؟؟؟؟ سه تا امپول برات مینویسم همین الان بزن که زودی خوب بشی. فاطمه گفت اقای دکتر مهشید جان خیلی از امپول میترسه حداقل یکی بنویسید. دکترم گفت نمیشه هیچجور راه نداره وگرنه من که راضی به اذیت شدن بیمارام نیستم!از مطب که اومدیم بیرون شبنم با همون جدیتش گفت شما بشینید اینجا من میرم داروهاشو بگیرم. تو مدتی که منتظر بودیم شبنم بیاد فاطمه کلی باهام صحبت میکرد تا مثلا حواسمو پرت کنه. مثلا میگفت از چیزی که تعریف میکردی خیلی خوشگل تری و از این حرفا....

شبنم که اومد و سرنگارو داد به منشی من فوری دست فاطمه رو گرفتم گفتم فاطمه توروخدا من میترسم و منشیه گفت به پنیسیلین حساسیت که نداری؟ شبنم گفت نه نداره. چون میدونست من همین چند وقت پیشش پنیسیلین زده بودم. گفت پس برو بخواب تا بیام. شبنم اومد اروم گفت برو بخواب دختر امپولم ترس داره اخه؟ ابرومونو بردی!!! به فاطمه نگاه کردم اونم یه چشمک و یه لبخند زد گفت برو بخواب گلم . اصلا دوست نداشتم هیچکدومشون همراهم بیام پشت پرده چون ازشون خجالت میکشیدم بالاخره اولین بار بود که از نزدیک میدیدمشون. خوشبختانه هیچکدوم نیومدن. من با ترس و لرز رفتم نشستم رو تخت به امپول فکر که میکردم ناخودگاه خودمو سفت می کردم داشتم فکر میکردم که حالا چجوری سه تا امپول پشت هم بزنم؟؟ اصن چندتاش پنیسیلینه؟ نکنه خیییییییییییییلی دردناک باشه .... که منشی که یه خانوم تقریبا 35 ساله ی جدی بود اومد تو و گفت ااااااای بابا تو چرا هنو اماده نشدی .دوستات پس چرا نیومدن کمکت کنن؟؟؟ و رفت پشت پرده و گفت همراهای این خانوم بیان بیمارشونو کمک کنن اماده شه. اینو که گفت تو دلم به زنه گفتم خاک تو سرت خودم مگه چلاغم که اونا باید بیان امادم کنن. صدای فاطمه میومد که به شبنم میگفت تو اصاب مصاب نداری الان میری بدتر بهش استرس میدی .همینجا وایستا من میرم پیشش.فاطمه اومد و روبه من که حالا همه ی صورتم اشکی بود گفت عزیز دلم چرا نخوابیدی پس؟ اومد کفشامو دراورد و خواست کمکم کنه بخوابم ولی من خیلی خجالت میکشیدم که دمر شم. اونم فهمید و گفت عزیزم ما باهم دوستیم خجالت نداره که امپولزنم که داشت امپولو جلو چشم من اماده میکرد هی میگفت سریعتر سریعتر. فاطمه زیپ و دکمم رو باز کرد و من با گریه دمر خوابیدم اول مانتومو زد بالا بعدشم شلوارمو فقط یه کوچولو کشید پایین . امپولزنه داشت پنیسیلین رو از تو ویال میکشید وااااااااااااای که چقد سرنگش بزرگ بود . وااااای که چقد ترسیده بودم . یه تیکه پنبه ورداشت و روش الکل ریخت که دیگه بوی الکل هم میومد و من کلا تو افق بودم. فاطمه دستمو محکم گرفت گفت فقط خودتو شل کن. امپول زنه اومد طی یک حرکت ناجوانمردانه شلوارمو کلا داد پایین و محکم پنبه کشید. وای خدا داشتم میمردم . خودمو سفت سفت کرده بودم گفت شل کن سوزن میشکنه من حوصله ی دردسر ندارما ! ولی من شل نکردم . همونجوری محکم و سریع امپولو وارد کرد. اولاش بد نبود میشد تحمل کرد ولی یکم که تزریق کرد احساس کردم تو کل عضلم داره درد پخش میشه دست فاطمه رو عین چی داشتم فشار میدادم! من معمولا موقع تزریق صدام درنمیاد تا تموم شه ،فقط اروم گریه میکنم ولی این دفه واقعا نتونستم تحمل کنم داد زدم ااااااااااااااااااااای که فاطمه گفت جان دلم تموم شد... فک کردم واسه دلخوشی من داره میگه تموم شد اما وقتی امپولزنه گفت یه کم استراحت کنه دوباره میام فهمیدم که واقعا تموم شده. انقد درد داشتم اصن نمیتونستم تشخیص بدم سوزنو دراورده یا نه.!با قیافه ی فشرده و صدای از ته چاه درومده به فاطمه گفتم تموم شد؟ اونم با خنده گفت اره دیگه عزیزم باورت نمیشه؟! شلوارمو کشیدم بالا و گفتم توروخدا بیا بریم ولی فاطمه گفت میریم عزیزم اون یکی امپولاتم بزن میریم . شبنم اومد تو و به شوخی گفت زنده ای قهرمان؟؟؟ تو اون یه دقیقه ای که اوجا خوابیدم تا امپولزنه بیاد انقد مسخره بازی دراوردن تو اون وضعیبت کلی خندیدم از دستشون.گوشی فاطمه زنگ خورد و فاطمه رفت بیرون و چند لحظه بعدش امپولزنه اومد و به شبنم گفت امادش کنید این یکیارو هم بزنم . واااااااااااای خدای من ینی جلوی شبنم هم دیگه ابرو نموند واسم! انقد از شبنم حساب میبردم که این بار خودم سریع برگشتم و اماده شدم . شبنم اومد بالا سرم گفت نترس بابا این یکیا زیاد درد ندارن. امپولزنه پنبه کشید و خیلی سریع امپولو فرو کرد و ناگهان یه سوزش ناجوری حس کردم این یکیم خیلی درد داشت ولی خداییش از اولی خیلی بهتر بود. شبنم که دید دارم بدجوری درد میکشم انگار که دلش سوخته باشه دست کشید به سرم و گفت الان تموم میشه عزیزم. تموم که شد خانومه اون طرفو پنبه کشید و سریع و بی مقدمه اون یکی رو فرو کرد من که حسابی شوکه شده بودم جیغم رفت هوا فاطمه اومد تو گفت نترس مهشیدم ما کنارتیم اروم باش الان تموم میشه. خداییشم زود تموم شد و زیاد درد نداشت فقط اولش عین برق گرفته ها یهو شوکه شدم بیشعور بیخبر زده بود خوب.امپولا که تموم شد شبنم به شوخی گفت خب من برم ویلچر بیارم اینو ببریم ! امپولزنه گفت یه شیاف هم واسه تبش داره الان بذارم یا خودتون تو خونه میذارید براش. شبنم گفت بیزحمت خودتون بذارید. که من با التماس گفتم نـَــــه.... توروخدا شیاف نذارید دیگه... فــــــــــاطــــمــــه......... که در این لحظه با پادرمیونی فاطمه و به شرط اینکه حتما با دختر داییم تماس میگیره و میگه که اگه تبم بالا رفت شیافمو بذاره من از اون مهلکه نجات یافتم و اومدیم بیرون از مطب. بچه ها منو رسوندن خوابگاه دخترداییم و برای فردا قرار گذاشتیم بریم حافظیه. وقتی بچه ها واسه دخترداییم تعریف کردن که سه تا امپول زدم سارا گفتش که احتمالا تو رو در واسی شماها گیر کرده امپولاشو زده وگرنه این عمرا راضی میشد سه تا امپول یه جا بهش بزنن! قضیه ی شیاف روهم گفتن بهش. ولی خداروشکر شب که خوابیدم خیلی حالم بهتر شد و اصلا نیازی بهش نشد. فرداش رفتیم حافظیه و خیلی خوش گذشت شبنم و فاطمه هم که همش سر به سر من میذاشتن و ادای امپول زدنمو در میاوردن.

اینم از خاطره ی من امیدوارم خوشتون اومده باشه. نظر یادتون نره.....

نوشته شده در شنبه نوزدهم بهمن 1392ساعت 10:43 توسط حسین| |

سلام (タイトルなし) のデコメ絵文字  عیدتون پساپس موبارک http://goli88.persiangig.com/image/Smilies/icon_redface.gif

(タイトルなし) のデコメ絵文字    (タイトルなし) のデコメ絵文字    (タイトルなし) のデコメ絵文字    (タイトルなし) のデコメ絵文字    (タイトルなし) のデコメ絵文字  

سلام سوگند هستم.21سالمه.وحشتناکترین خاطره ای که از امپول دارم مربوط به پارساله که به دستور استادم امپول خوردم!سرمای بدی خورده بودم مامان و بابام پزشکن امامسافرت بودن دختر عموم پریا پیشم بود دید حالم بده گفت بیا بریم خونه ما گفتم نمیام عمو ببینه حالم بده گیر میده بیا معاینت کنم حوصله امپول خوردن ندارم گفت خب پس بیا ببرمت خونه دایی محمدت گفتم اونجاکه دیگه بدتر دایی بفهمه حتی فرصت توضیح دادنم بهم نمیده 10 تاامپول برام ردیف میکنه گفت اینجوری که نمیشه پس بیا خودم ببرمت دکتر دیدم ول کن نیست گفتم میرم اگه امپول داد نمیزنم رفتیم دکتر 3تاامپول داد بابدبختی پری رو راضی کردم یکیشو بیشتر نزدم برای همین کامل خوب نشدم و دوباره حالم به شدت بد شدباچندتااز بچه های دانشکده زیر نظر یکی از استادامون روی یه کار تحقیقاتی کار می کردیم بینمون یکی از بچه های سال اخرم بود که سرگروهمون بود راهنماییمون می کرد وکارامونو زیر نظر داشت اون روز دوبار رفتم پیش استاد که چندتا سوال ازشون بپرسم وقتی دیدن حالم خوب نیست گفتن بیا تا معاینت کنم اما من زیربار نرفتم تااینکه روز بعدش جلسه داشتیم بعد از اینکه ازمایشا رو انجام دادیم وکارمون تموم شد پوریا گفت بیا تو اتاق استاد تا معاینت کنم اتاق کنار ازمایشگاه اتاق استادمونه که هم تخت داره هم یه کمد پر ازدارو!من گفتم مرسی نیازی نیست پوریا با عصبانیت گفت حتما نیازه که دارم بهت میگم! پاشو بیا!بعدم خودش جلوتر راه افتادباخودم گفتم حالا میرم یه قرصی چیزی میده تموم میشه میره برای همین پشت سرش راه افتادم وقتی رفتیم تو اتاق معاینم کرد گفت گوش و گلوت خیلی عفونت داره چرا گذاشتی بیماریت تا این حد شدت پیداکنه؟گفتم دکتر رفتم اما هنوزکامل خوب نشدم گفت خب پس من بهت داروجدید میدم.منم گفتم ممنون لطف می کنید.پوریا پاشد رفت سمت کمد یهو دیدم از تو کمد دوتا امپول بیرون اورد گفت بخواب تاامپولاتو بزنم!نفسم بنداومده بود! گفتم مرسی نیازی نیست پاشدم از در برم بیرون گفت نمیشه باید بزنی حالت اصلا خوب نیست بعدم دوستم پگاه رو صدا زد که بیاد پیشم و در رو بست. من:من امپول نمیزنم امکان نداره بزنم چند روز پیش امپول زدم الانم دارم دارو مصرف می کنم خوب میشم.پوریا:زشته این بچه بازیا چیه مثلا تو خودت داری پزشکی میخونی و قراره دکتر بشی بقیه بفهمن میخندن ازت.عفونت گوش و گلوت زیاده باید حتما امپول بزنی تا خوب شی بعدم این دستور استاده گفتن تا معاینت نکردم و بهت دارو ندادم نذارم از این در بری بیرون تا شبم که شده سه تایی این جا میمونیم تا امپولا رو بزنی!گفتم بقیه بخندن یا نخندن برام مهم نیست کسی که از امپول نمی ترسه مشکل داره نه من ! باشه تا شب بمونیم اما من امپول بزن نیستم خودتون الکی معطل میشین. گفت باشه پس نشستیم دور هم من که عجله ای برای رفتن ندارم تا تو این امپولا رو نزنی از اینجا تکون نمیخورم بعدم رفت یه کتاب برداشت نشست و شروع کرد به خوندن. تقریبا 10 مین همین طوری گذشت فکر کردم کوتاه میاد اما نیومد پگاه اون روز خیلی عجله داشت اما چون میدونست من از امپول میترسم مظلومانه نشسته بودو چیزی نمیگفت. هر چی فکر کردم دیدم راه گریزی نیست خیییییلی زورم گرفته بود منی که از عمو و دایی و استاد فرار کرده بودم حالا گیر این اقا افتاده بودم. نمیدونستم چی کار کنم داشتم از استرس میمردم حوصلم سر رفت دیدم واقعا سر حرفش وایساده و کوتاه نمیاد پاشدم محکم با کفشم یه لگد زدم تو ساق پای پوریا ورفتم روی تخت نشستم پوریا خندید گفت بذار بزنم بعد تلافی کن منم بهش اخم کردمو رومو برگردوندم. پوریا:به پنیسیلین حساسیت داری؟ من: نه متاسفانه! پوریا: خب پس بخواب. روی تخت دراز کشیدم با دو تا امپول اومد بالای سرم میخواستم واقعا ابروریزی نکنم اما نشد.پنبه رو کشید همین که امپولو فرو کرد یه جیغ بلند کشیدم خیلی درد گرفت شروع کرد به تزریق دیگه تحمل دردشو نداشتم شروع کردم به گریه کردن و تکون خوردن که پوریا یه داد بلند کشید و گفت تکون نخور امپول اول تموم شد کشید بیرون برای امپول دوم با عصبانیت گفت اگه تکون خوردی یه امپول تقویتی هم میخوری میدونی که من شوخی ندارم پنبه رو کشید امپولو فرو کرد خییییییلی درد داشت اما دیگه چیزی نگفتم تکونم نخوردم فقط اروم گریه می کردم تا اینکه تموم شد

نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1392ساعت 16:2 توسط حسین| |

سلامキャラクター かわいい のデコメ絵文字

 

این خاطره هم مال دیروزه.چن روزی بود سرما خورده بودم ولی زیاد جدی نبود یعنی کم کم داشت خوب میشد.دیروز هم مهمون داشتیم عموهام و عمه هام اومده بودن بچه ها هی میرفتن حیاط و درو باز میذاشتن منم لباسم زیاد گرم نبود سرم گرم بود به دختر و پسر عموهام و عمه هام کم کم حس کردم دارم داغ میشم لرزهم داشتم ولی سعی میکردم مخفیش کنم کلا من از مطب دکتر میترسم وقتی میرم حتی اگه مطمئن باشم قرار نیس آمپول بزنه بوی الکل که بهم بخوره دست و پام یخ میکنه.که دخترعموم میخواست دستشو بذاره زمین حواسش نبود گذاشت رو دست من انگار که میکرفون قورت داده باشه بلند گف تو چرا انقدر داغی تب داری؟ تا اومدم بگم خفه دیدم همه شنیدن . دیگه جلو مهمونا نتونستم زیاد چک و چونه بزنم و با بابام رفتیم دکتر. معاینم کرد و دارو نوشت با اون حالم میدونستم حتما آمپول هس تودلم عزا گرفته بودم.بابا رفت داروهامو بگیره یکم بعد اومد و گفت داروخونه درمانگاه بستس باید از بیرون بگیریم چون داروخونه از خونمون دوره گف تو برو خونه من میگیرم میام عزیزم.اومدم خونه.همین که رفتم تو دیدم سام پسر عموم هم که دیر کرده بود اومده که از شانس من آمپول زدن هم بلده.همینطور زل زدم بهش بقیه هم که گرفتن واسه چی همشون داشتن قهقه میخندن خودشم داشت نگام میکرد از قیافش معلوم بود به زور جلو خندشو گرفته 26سالشه ولی خیلی کم حرفه من باهمه پسرعموهام و پسر عمه هام راحتم اما از سام خیلی خجالت میکشم یه جذبه ای به خودش میگیره اصلن نمیتونم باهاش راحت باشم.بابام یه ربع بعد اومد 6تا آمپول که 4تاش پلی سیلین بود 2تا نفهمیدم چی بود داشتم از حال میرفتم تبم هم بیشتر میشدکه بابام گفت عزیزم حالت خوب نیس برو تو اتاق آماده شو سام زحمتشو بکشه یعنی با نگام التماس ها بود که میکردماااا ولی فایده نداشت هرکس چیزی میگفت نتونستم مخالفت کنم عین مادرمرده ها رفتم تو اتاق سام هم کیسه به دست اومد.کم مونده بود اشکم دربیاد گفتم نمیشد یه کم دیگه دیر میکردی اونم همینطوری که پشتش بهم بود و داشت آمپولارو آماده میکرد گفت نترس آروم میزنم نگران نباش لعیا فقط3تاس من دیر میکردم هم میرفتی درمونگا میزدی.بعدش پنبه و آمپول به دست برگشت و اومد طرفم منم دمر خوابیده بودم هم خجالت میکشیدم هم میترسیدم دیدم لبخند به لب داره نگام میکنه دیدمن تو باغ نیستم گفت از رو شلوار که قرار نیس بزنم بیشتر خجالت کشیدم اصلا حواسم نبود آماده شدم و پنبه رو کشید گفت خودتو سفت نکن و فرو کرد اگه جای اون هرکس دیگه ای بود جیغم میرفت هوا دستامو مشت کرده بودم انقدر فشار دادم که حس کردم استخونام دارن خرد میشن خیلی درد داشت ناخودآگاه سفت کرده بودم برا همین دردشم بیشتر شده بود که کشید بیرون طرف دیگه پنبه رو کشید و فرو کرد که گفتم آی نفس های عمیق میکشیدم اشکم دراومده بود ولی نمیخواستم بدونه سعی میکردم بروز ندم از زوردرد داشتم انگشتاموگاز میگرفتم که کشید بیرون جاشون خیلی میسوخت که گفت یکم استراحت کن دوتا پلی سیلینارو اول زدم راحت شی منم که نمیخواستم بدونه دارم گریه میکنم فقط سرمو تکون دادم بعدم سومی رو زد دردش کمتر بود ولی بالاخره درد داشت.بعدشم گفت یا جاشونو بمال یا پاشو راه برو اینجوری بعدا درد نمیکنه منم تکون نخورم میخواستم بره بیرون نمیخواستم منو با اون قیافه ببینه که گفت به کسی نمیگم گریه کردی لعیاجان خودتو تو بالش خفه نکن یعنی دیگه افتضاح شد نفهمیدم ازکجا فهمید من نه انقدر باشدت گریه میکردم که تکون بخورم و معلوم شه نه صدام درمیومد

نوشته شده در یکشنبه پانزدهم دی 1392ساعت 14:57 توسط حسین| |

Design By : nightSelect.com